کمی دورتر از این روزها

•مارس 2, 2009 • یک نظر بنویسید

باید که خاطره ات شده باشم. باید دور تصویرم را قاب گرفته باشی – فکر می کنم چوبی – و مرا در گوشه ی سمت راست کشو ات، آن ته، پشت و رو گذاشته باشی و فقط گاهی اتفاقی نگاهی به چشمانم بیندازی. اگر کمی دقت کنی می فهمی که نگاه من در آن عکس زمین تا آسمان فرق می کند با نگاه روزهای اولم. و البته این را بگویم که نگاه این روزهایم از آن روزهای اولی که حرفش را در جمله ی پیش زدم براق تر شده. از آمدن بهار و عوض شدن سال کهنه و لک برداشته خوشحالم و دوست دارم هوای شفاف این روز ها را بغل کنم.

Shadow

تنبل خانه

•فوریه 28, 2009 • یک نظر بنویسید

آقای داست نمی خواد دست به کار نوشتن بشه انگار. من که هنوز ندیدمش اما دارم فکر میکنم که آیا می تونم به طریقی وادارش کنم یه گردگیری بکنه این جا رو یا نه…

•سپتامبر 25, 2008 • یک نظر بنویسید

صداهایی نا مربوط می شنوم. دو قیافه ی درهم رو به رویم نشسته اند و حرف می زنند اما صدا از آنها نیست. صدای تلفن؟ آنهم نیست. آخرین چیزی که یادم می آید از او، همین دیشب است که آمد و گفت رهایم کرده و دیگر رویش حساب نکنم. من دراز کشیده بودم و داشتم کتاب ابراهیم را می خواندم. گرمم بود و با چشمهای خسته تا دهان باز کردم که حرف بزنم با دست اشاره کرد که نه. حرف هایش را زد و رفت بیرون و من لرز برم داشت. حق با او بود. یک جا هم اگر بود که من باید پشتش در می آمدم به جبران آن همه دفاعی که از من کرده بود، همین دیشب بود که علاوه بر سکوت قیافه ای گرفتم که یعنی ” تو رو خدا از ما بکش بیرون.”

دایال؛ دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد. از جلوی کافه گودو که به دیوارش تکیه داده بودم و در نور چشمگیر پشت در با حرکتی نه چندان مطمئن آمدی و نشستی کنار من. تو واقعن این شکلی بودی؟ نه. خیلی عوض تر شده ام به مرز عوضی تر و تو آن نیستی که مرا باید ببیند. یعنی بدتر؟ ری دایال؛ دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است. می خواهم بخوابم. خواندنم می آید اما و هر بار این آهنگ را زمزمه می کنم گریه ام می گیرد. کاش میشد این آهنگ را شعر کنم. توی کتابفروشی بزرگ چشمم دنبال وولف می دوید و نمی دانم چرا به تو پرتم می کرد که توی بیابان گم و گوری. این ها را بعدن فهمیدم. همش فکر می کردم عمدن می خواهی از من دور باشی. آقا می شود از این کتاب یک سالمش را به من بدهید؟  بقیه اش را پاک کردم. نمی دانم چرا هربار یاد تو می افتم احساس می کنم نوشته هایم شبیه تو می شود و هر بار یاد همه می افتم تو در بین نیستی.

یادم می افتد به شب سردی رو به روی تئاتر شهر. این روزها کم سیگار می کشم. دلم برای روزهای گودو با زیر سیگاری لبریزمان غنج می زند و از خودم می پرسم، می پرسم، نمی توانم بنویسم که چی می پرسم. خیال من هنوز این است که اینجا را هیچ کس نمی بیند اما همان هیچ کس ها آنقدر بی اعتبارند که یک فاصله ی دو ساله بیندازند بین من و تو که داشتیم از سه به پنج می رسیدیم. از نگاه ترسان به صمیمیتی که هیچ کس جای تو را برای من پر نکند و ورد زبانم بشود خدا لعنتت کند.

پشت یک تیر چراغ برق ایستاده بود. تیر چراغ برق را به این خاطر خوب در یاد دارم که خیلی وقت بود ندیده بودم یک تیر چراغ برق روی پس زمینه ی طوسی آسمان ابری راست ایستاده باشد کنار پیاده رو. که بعد او را ببینم که ایستاده و قیافه اش شبیه آدم هایی شده که منتظرند. منتظر که بیایند و نجاتت بدهند. نگاهش که کردم سریع سرم را برگرداندم طرف خیابان که یعنی من ندیدمت. بعد سیگار را بردم طرف دهانم. قیافه اش جلوی چشمم بود روی گذر ماشین های عجول که بوق می زدند  و می رفتند تا آخر دنیا را پرچم بزنند. دوباره که برگشتم نگاهش کنم، سیگار به ته رسیده دستم را سوزاند. پک، دود سفیدی شد در هوا با رگه های غلیظ بخار دهانم، و او که از چشم انداز رفته بود.

دراز کشیده بودم، سایه ها را مثل دیوارهای بلند زندان و خودم گیر کرده بودم بین سایه ی آن همه آدم. هی سرک می کشیدم و می آمدم در حیاط شما بازی می کردم شاید که مرا ببینی. به موهایم دو تا روبان قرمز بسته بودم. گوشه ی حیاط بی سر و صدا بازی می کردم و می دانستم تو حتمن از اینکه من مثل بقیه خاله بازی نمی کنم خوشت می آید. اما مربع قرمزی بود که تویش یک ضربدر بود و این شده بود راه فرار من از تو. توجیه هم نداشتم. تصویرت از اول در ذهن من همان مو فرفری بود که کمی تپل تر بودی و بعدن گفتی که لاغر شده ای. می دانم حالا می خندی و می گویی مادمازل تو کی از این حرفها دست بر میداری. اما باور کن کسی اینطوری به من نگفته بود. یا دو پاراگراف بالاتر که می گویی لعنت به خودت.

ما خیلی خاطره با هم داریم. آنقدر که هر چه تعریف کنیم هم تمام نمی شود. در خیلی هایش هم هیچ کداممان حضور نداریم. الان که دارم با تو حرف می زنم آنقدر از آن ور افتاده ام که فقط تو می توانی بین زمین و هوا مرا بگیری و ببری. فقط تو می توانی با من بیایی دور میدان فلسطین و نان خامه ای بخوریم و از آن نگاه های مردد بیندازی به من. یا من هر بار لارا گوش می کنم لبخند بزنم و این بشود یکی از خاطره هایمان که روح تو هم رنگش را ندیده. مثل خواب هایم. یا مثل آن خانه که می رفتی و جای من خالی بود که ببینمش.

می بینی؟ بوی ضخم رمانتیسیسم از نوشته هایم بلند است. آنقدر که همه فکر کنند من شب ها گیسو می انداخته ام پایین و و تو می خواستی بالا بیایی. به درک. یاد آن دختره افتادم توی ماگ که هی می گفت ببخشید پرایوسی تونو بهم زدم و آنقدر گفت که دیگر نتوانستم بنویسم. یاد تو که توی ریرا به من مشتق درس میدادی و حال می کردی از باهوشی من. و من پلیور سرخابی پوشیده بودم و نقاشی هم کشیدیم به گمانم.

امروز احساس می کنم عاقبتم بستگی به دو چیز دارد. اولی کتاب های “راه های رسیدن به خوشبختی در 2روز” ، “چگونه از دره به قله برسیم در نیم ساعت” ، “رازهای موفقیت یا چگونه مدیر ارشد مایکروسافت شویم” . و دوم یک عصر بلاتکلیف پاییزی که با هم برویم گودو حرف بزنیم و بعدش تو تا چهارتا خانه مانده به خانه ی ما همراهیم کنی.

بیش تر از این هر چه بگویم تکرارتر است و خسته می شوی. فقط بد قول نباش و پیدا شو.

 

ماسه های زرد

حباب های دردناک سکوت

سیگار و چای سرد در میان یخ

صاد

 

Shadow

خصوصی

•آگوست 2, 2008 • یک نظر بنویسید

باید جایی نوشته باشم. این شماره نمی گیرد. دستگاه خاموش می شود و من در فوتی بزرگ از گذر این روزهای تو گم می شوم. شنیده ام گرم است. شرجی چطور؟ نزدیک رودخانه بود آن شهر یا باید یک ماشین بدون کولر سوار شوی تا به خفه گی رودخانه ی گرم جنوب برسی؟ پوستت چه رنگی شده؟ صدایت گرفته؟ لهجه پیدا کرده ای؟ می دانی؛ هر وقت یادت می افتم لعنتت می کنم که اینطور خزیدی لا به لای دقایق و من دستم به تو نمی رسد. خدا لعنتت کند.

زنگ نمی زنی دیگر. اس ام اس. اعتباری به این مکالمه ها نیست. یکهو کلمه ها موقع رد شدن از خطوط بریده بریده می شوند و لاشه شان هم دستت نمی رسد. این همه وسیله ی ارتباطی هست و تو برای خبردار شدن از من از بی صدا ترین و محدودترینشان استفاده می کنی. آنوقت من دلم لک زده برای دیدنت و آن خنده های بی قید و روزهای زمستان که با هم رفت گاهی. دلم آنقدر برات تنگ شده که دیگر به زبان نیایم.

می بینمت. رنگ نیلی دیروز، روزهایی که خیلی فراخ بودند و می دویدیم به هر سمتی و الان می فهمیم که عین خیالمان نبوده و چقدر خوش می گذرانده ایم. آنقدر که از ترس تکرار نشدن، همدیگر را از پشت شیشه لمس می کنیم و خیال بوسه می بافیم در ذهنمان. قیافه مان خنده دار می شود وقت خداحافظی. غمناک با شادی پنهانی از دم به تله ندادن.

Shadow

Under My Umbrella

•می 23, 2008 • یک نظر بنویسید

میز. صندلی هایی برای نشستن. دیوارهایی برای نشنیدن، که برای انعکاس. کافه. آدم هایی که گوش هایشان تیز است و دراز است و قیافه های درهم دارند. موهای پریشان و هزار رنگ. آنچه باید اتفاق بیفتد به تعویق، و آنچه نباید، سکوتی ست که وراج می شود. سکوتی که از دهان من تا نگاهی به کرکره های پنجره ی همیشه بسته، تا برود و برسد و ته نشین شود، هزار بار پشیمان می شود، اما واژه پیدا نمی کند تا صدا شود، آنی که باید بگویم و تو بشنوی.

” یه حس قوی ِ عجیب داشتم. تمام شهر داشت بهم دروغ می گفت. تابلوی مغازه ها رو که می دیدم، حالم از این همه دروغ بد می شد. چشمامو بستم تا دیگه چیزی نبینم که گریه تبدیل شد به یه جریان حرکت رفت و برگشتی توو پیشونیم. دقیقن بالای دوتا ابرو. بعد شد سر درد. انگار یه سوزن خیلی کلفت رو از این ور به اون ور حرکت میدادن.”

بعضی حرف ها برای گفتن است، برای گفته شدن. برای آنکه در واژه بنشیند، سیر کند، کامل شود، به صدا برسد و از دهان بیرون بیاید، به گوشی برسد و برود آن توو ها کار خودش را بکند. و بعد حرکتی، جنبشی ایجاد کند، دوباره حرف شود و به واژه و صدا برسد و بیاید بیرون، تا بشود گفتگوی عصرانه ی بهاری من و تو؛ که نشد.

“داره میره. مثه جریان خون توو رگا. مثه آب و کثافت توو جوبا. مثه دم و باز دم. نمیشه فرار کرد ازش. نمیشه جلوشو گرفت. زورش خیلی بیشتره… زندگی رو میگم… انگار… انگار این همه تهوع رو خواب ببینم.”

اینها نبود. این سطرهای بالایی نه به تو می رسند و نه حتا به این روزهای خودم. تمام اضطراب برای این بود که به آن سمت ها نروم، و اگر رفتم صدایت نکنم. اما رفتم و وقت صدا زدنت لکنت آمد. لکنتی از صراحت ِ فرتوت شده ی درونم که گوشه ای زانو گرفته به سکوت. حرفی که برای گفتن باشد و به زبان نیاید، لکه می شود. مثل تجمع ِ بی موقع ِ جوهر سر ِ خودنویس و کاغذ هم کاهی باشد، جوهر شُره کند و بپیچد در بافت های کاغذ و آن است تقلای تو برای پاک کردن و این مقاومت ِ سیاه ِ جوهر به ماندن. حرف هم که لکه شد، روی نگاه پرده می اندازد، سکوت را عمیق تر می کند و این، نه آن سکوت است که از آن هزار حرف خوانده شود، یا نگاه در آن تهی نباشد و در نگاه خوانده شود آنهمه کلمه ی ملتهب. سکوتی ساده است و خالی و گوش بر نوای میان بی صدایی کر است.
 
“دلم می خواست فقط نگاه کنم. نگاهی که خودش بشه صدا، بشه کلمه. کلمه هایی که حتا این جا هم نوشته نمیشن و سر می خورن لای سفیدی متن.”
 
یا شاید بیش تر از همه دلم می خواسته همین حالا، حالایی که هر وقت بخوانی و بگویم و یاد آوری شود باز هم همین حالاست و زمان خش نمی اندازد رویش، حرف هایی بزنم و بعد فرار کنم؛ از نگاه متعجب ات، از سوال هایی که نمی پرسی و هست، از دلیل ها و منطقی فکر کردن ها و از آخرش، که می شود یکی دو کلمه جوابی که ممکن است بشود کابوس برای این حرف ِ دل زدن ِ ساده، که هیچ وقت ِ خدا اینهمه ترس نداشته و حالا دارد.
 
“راستشو بخوای گمت کردم. میون ِ این روزها و این همه شلوغی و دلی که انگار داره میره و من دلم می خواست اونجا باشه. جایی که حتا نتونستم نشونیش رو بهت بدم. این گم شدنت، گم کردنت رو دوست ندارم و کلافه ام از گشتن و پیدا نکردن. و به اضافه ی همه ی اینها بی خبری ِ مزمنی که گریبان من رو هم گرفته. کاش یه چراغی، کورسویی، روزنه ای پیدا میشد و سنگی به شیشه ت می زدم…”
 
شاید روزی که آن جرثقیل در پس زمینه ی رو به غروب را، یا چادر زنی که از در تاکسی بیرون مانده بود، یا دوست ِ دوران کودکی ام که مادر شده و من هنوز ازدواجش را هم باور نکرده ام را نوشته باشم، یا روزی که آویشن از درون من بیرون برود و خوانده شود، یا روزی که پاریس رویا نباشد و روزمره شود، آن حرف ها را گفته باشم. و تو یا دانسته ای، یا پر سوال مانده ای و گذشته ای.
 
“گاهی وقتا، فکرمون با چیزی که در جریانه خیلی تفاوت داره. میدونم که این کشف جدیدی نیست. منظورم اینه که گاهی اون چیزی که به نظرمون میاد، در مقایسه با واقعیت به طرز گیج کننده ای اغراق شده ست. اصالت امر هم در این مورد وجود نداره. فقط کافیه جاتو عوض کنی تا طبق زاویه، همه چیز تغییر پیدا کنه. رو همین حسابه که شاید اون روز، بین فردا و هیچ وقت معلقه و فعلن داره تاب میخوره. و من هر روز دلتنگ تر می شوم برای تو و پیدات نمی کنم.”
 
.
.
  
وقتی که رفتار ِ بلند آب
شکل ِ قفس است،
وقتی که مرگ
شکل ِ آزادی ست
در لحظه ی خاکستر*
 
 
 
Shadowst

Adagio

•آوریل 14, 2008 • تا کنون 2 نظر داده شده

این تنه ها که می خوریم درد ندارند. من پابرهنه می دوم میان آن همه کلمه و تو مثل نسیم می وزی روی خط ِ من.

سطر بالا باید حذف شود. ادیتور اینجور سطرها را با این کلمات دوست ندارد. می گوید ذهن خواننده  را نباید با این واژه ها پر کرد. روی واژه طوری تاکید می کند که انگار کلمه فحش باشد. این زبان دیگر در دهان من نمی چرخد جناب ِ ادیتور. شاعرانگی ایراد دارد، نوشتار ِ زنده گی مورد دار می شود. چرا همه می میرند آخر داستانهای شما؟ جناب ادیتور داستان ها را نباید سر هم بگویید. من دارم حرف می زنم. بله اما در نوشته ی من. خیالتان راحت باشد. کسی اینجا نیست. کسی نمی خواند. می بینید؟ اگر ویرجینیا را بخوانید متوجه می شوید.

چشمانی را دیدم که شاعر بودند. دوست داشتم شعر شوم در آن چشمها. عجیب بود. خوابی؟ این حرف ها در بیداری ِ تو نمی گنجد. اما آن همه شعر؟ بگذار در دل بماند. تو خواننده آن شعرها نیستی چه رسد به شعر. لااقل بگو هنوز.باید کمی جابه جا شوی. بیشتر از این جا نیست، کجا تر بروم؟ این تصویرها، آن نگاه، برای چند لحظه آن طرف تر می ایستادی تا ببینی برای تو، با تو و به تو نبوده اند. این ها می شود دیوار که. لارا می گوید دوباره عاشق می شوی. چشم که باز می کنی دیوار هست، چشم که می بندی باز هم هست. گاهی باید باشی. اما باید بگذاری فرار کنم. کسی گفت ماهی؟ دیوار هست و بودنش محدودیت ایجاد می کند. رویش با اسپری نوشته باشند متالیکا. یا فشن را با E نوشته باشند. چیزی عوض نمی شود. روزی سرک می کشد از پشت یک لحظه که در قطار داری موبایلت را شارژ می کنی و یکهو زانوانت خالی می شود و تکیه می دهی به پنجره. یا در حال خوردن قهوه با طعم نگاهی که برایت ترانه ی دیوار می خواند. آن را که پینک فلوید خوانده. آن را نمی گویم.اول باور نمی کنی. دیدی؟  اینطور وقت ها آدم نفهم می شود و هزار تا کوچه ی اشتباهی را می رود تا به آن مقصد، به آن بن بست نرسد.  ”بیا زیر چتر من” حتا اگر باران نبارد. چقدر آن روز بارانی در خاطره ام ماندی. باران نه، باد. “بیام دنبالت؟”

در گذر ِ زمان

آن چشمها را فراموش خواهی کرد

و فقط حسی برای تو خواهد ماند

آمیزه ای از درد

و احساس ِ متروک بودن.

چیزی را که می خواهم به تو بگویم، قصه ی کهنه ای ست. می توانی همین الان از روی صندلی بلند شوی و بروی. لبخند می زند. معلوم است که او هم لحظه ای ، ساعتی در همین نزدیکی گریه کرده. حالا گیریم که ردی از اشک باقی نمانده باشد. این چشمها نمی توانند هرزه گرد باشند. چه بروی و چه بنشینی تا قهوه ات تمام شود، ترک می شوی.

همه می گویند این حرف ها به قواره ی من نمی خورد. حالا بزرگی و کوچکی اش بماند. می گویند نمی نشیند روی صورتت. در نگاهت. اما اولین بار بود که این لبخند را واقعن با کسی، با تو حساب می کردم.

حالا که فکر می کنم می بینم آن شب که تو هم توی قطار بودی، چه من می فهمیدم و چه نه، من در اتاق متروک سوزن بانی مانده بودم و تو مثل قطاری که تویش نشسته بودی، سریع می گذشتی. شاید از ترس آنکه نکند هوس کنم خط ریل را عوض کنم و تو از آدرسی اشتباهی سر در بیاوری.  شاید این روزها نشود به چیزی اعتماد کرد. اما چیزی که مانده و باید بدانی این است که من دقیقن در آن اتاقک کمین کرده بودم تا به وقت ِ رد شدنت فانوسی بالا بگیرم و داد بزنم هی ی ی ی ی ی ی ی ی… و همین. 

این تابلو دچار نوعی پیچیده گی ِ پنهان شده که تعمد ِ نویسنده-نقاش (که از این به بعد عامل نامیده می شود) در آن کاملن مشهود است. آسمانش زیادی آبی ست. با توجه به بی علاقه گی ِ عامل به بهار نوعی ساختار شکنی ِ تصنعی در آن دیده می شود. آن آدم، گوشه ی پایینی ِ سمت راست که دستش را سایبان چشمانش کرده زیادی پر رنگ است. با توجه به کمرنگ بودن و دوری او از دنیای عامل، این بزرگنمایی رنگ تخیل ِ آرزومندانه به خود گرفته است. گل ها به کلی زائدند. مگر آن که خشک، پژمرده یا له شده تصویر می شدند.  این تابلو فریبی ست که عامل از دنیای خود ارائه می دهد.

 

 Shadow

ویرجینیا

•فوریه 27, 2008 • ۱ دیدگاه

 

دنبال دفترچه‌ای می‌گردم به این ابعاد، به این رنگ، به این نشان. دنبال چند کاغذ کوچک سفید می‌گردم که به هم وصل شده باشند. که بشود در آن نوشت. کتاب کوچکی آن‌جاست. تو را هم می‌خرم. ” حتا زیباترین کتاب‌ها هم آدم را تغییر نمی‌دهند. آن‌ها تنها در نویسندگانشان تغییر می‌دهند” . نویسندگان تغییر می‌کنند. کتاب‌ها اسم دارند. آدم‌ها اسم دارند. خدایان اسم دارند. تو اسم نداری. تو را نمی‌شود از کسی خواست. آقا! عقاید یک دلقک را دارید؟ اجازه بدهید در این کامپیوتر زیبا و شیک که وسط کتاب‌فروشی گذاشته‌ایم و فقط خودم رمزش را دارم نگاه کنم. آ. این‌جاست. نداریم. پس لطفن آن مسیح در شقایق را بدهید. بفرمایید پول مرا بگیرید. بدهید. بفرمایید، بقیه‌اش را هم بدهید. بفرمایید. خداحافظ آقای کتاب‌فروش. خداحافظ آقای کتاب خر. آقای جدید ببخشید سلام می‌کنم آن دفتر را دارید؟ اسمش چیست؟ اسم ندارد. بدون اسم نمی‌شود، ما تمام چیزهایمان اسم دارد، در کامپیوتر می‌نویسیم، به ما می‌گوید دارد یا ندارد. پس نگاه می‌کنم. من هم همین‌طور. حتا زیباترین بناهای تاریخی هم اسم دارند. تو چرا اسم نداری؟ کجا بنویسمت؟ چطور بنویسمت؟

 

همین حالا چند خط را خط زدم. آدم بی‌اختیار می‌نویسد بی‌اختیار خط می‌زند. کتاب‌ها مرده‌اند. تنها زنده‌ها را می‌شود خط زد. کتاب‌ها سرایت می‌کنند کریستیان عزیز، جایشان هم خیلی زود خوب می‌شود. دفترها بال بال می‌زنند تا کتاب شوند. بعد که مردند دیگر خط زدنی نیستند. بی‌رحمانه‌ است. می‌نویسم و می‌نویسم تا شروع شود. مطلق راهم نمی‌دهد. این تفاله‌های ذهن من است. تو نگاه منی؟ زیر این همه نگاه مجازی که چشم دوخته‌اند، با جملات قصار کریستیان عزیز، تو را نگاه کنم؟

 

راستش حال نداریم. راستش مجال نداریم. فردا تعطیل است. کجا برویم؟ خیابان برویم. یکی می‌گفت مگر دبستان است؟ مگر دبستان نیست؟ مثل گوشواره است. یا گل سر. یا راه برگشت. بچه‌های شلوغی دارید. به پدربزرگ کچلشان رفته‌اند. همیشه سرش در روزنامه بود خدابیامرز. یک بار هم سینما رفته بود. راستش حال نداریم. برمی‌گردیم نگاهی از سر همین‌طوری به اولین خط می‌اندازیم دوباره می‌نویسیم. مدرسه تعطیل می‌شود. کوله را یادم رفت بگویم. حوالی روبروی پایتخت. احساس مسخره‌ای است. حالا بیا تنه بخوریم. حالا بیا شعر بخوانیم. من رشته ام ادبیات می‌شود. تو رشته ات فانوس دریایی. چند مرغ بزرگ سفید با گردن‌های دراز جیغ‌های زیبا می‌کشند و با صورت به موج‌های افقی می‌خورند. همه جای این‌جا پر از ابر است. از آسمان درخت می‌بارد. گلایل‌های وحشی در کسری از دیدنی‌ها، موزیک از ونجلیس، با سرعت از آب بیرون می‌آیند که مثلن روییده‌اند. اسم من با فونت کمیک از پایین صفحه به بالا می‌رود و از صفحه بیرون می‌زند می‌خورد به دماغ ایتالو که مشغول نوشتن است. عطسه، پیشامد عجیبی است. عطسه‌ی بانویی مریض که نویسندگان را آزار می‌داد. قصر بزرگش در جنگل‌ها پیچیده بود. پای هیچ شال گردنی تا به حال به این قصر نرسیده. هر شب، ساعت هفت، شام سرو می‌شود. همراه با دستمال کاغذی‌های مچاله. کنار تخت پرتقالی. پیشخدمت می‌داند که نباید مزاحم بانو شود. پیشخدمت می‌داند که اکنون قرن نوزدهم نیست که من اسب داشته‌ باشم. حسابم را که خالی کنم شاید بتوانم یک دوچرخه بخرم. با لباس کشی و کلاه کشیده. یک کوله و یک پتو و چند تا خرت و پرت. آقای جهان‌گرد! شما از کجا آمده‌اید؟ من جهان‌گرد نیستم. من شازده کوچولو هستم. هواپیمایم همین نزدیکی خراب شده با یک مار قرار دارم. شما نبودید که با آن گل حرفتان شده بود؟ نه، بنده خدا سرماخورده بود آمدم آنتی‌هیستامین بخرم هواپیمایم سقوط کرد به سیاره‌ی شما. پس دوچرخه چه؟ در ویرایش نهایی حذف می‌شود. چه جالب! شما نویسنده‌ هستید؟ بله، من نویسنده هستم، حتا چند نفر نوشته‌هایم را خوانده‌اند. پیام هم گذاشته‌اند؟ بله، ولی با چاپ مخالف ام. چند تا پیشنهاد هم شده بود. چرا آخر؟ چون همین‌طوری هم کلی گرفتاری دارم، هر چه می‌نویسم سریع می‌رود روی وب. خودش می‌رود؟ بله، نمی‌دانم چطور می‌رود، حتا یک بار خواب دیدم دارم خواب می‌بینم، فردا دیدم روی وب است. این وب چیز عجیبی است. بله چیز عجیبی است. حتا از ایتالو هم عجیب‌تر است. راستی حالش چه‌طور است؟ گفتم که، مریض شده مرتب عطسه می‌کند. ببخشید خداحافظ. راستی اسمتان چه بود راستی؟ بینامتنیت، عزیزم. پس خداحافظ مواظب سمت راستم باش. هواپیمایم را روشن می‌کنم. از خلال ابرهای سیاره‌ی آبی گذر می‌کنم. آسمان. آسمان. آسمان‌تر. برویم سیاره‌ی خودمان. وسط حرف من نقاشی می‌کشی؟ دخترتر که بودم همه وسط نقاشی‌ام حرف می‌زدند. این چی است حالا؟ این یک جعبه مداد رنگی است. با مداد رنگی مداد رنگی کشیده‌ای؟ م، با مدادرنگی مدادرنگی کشیده‌ام. سفید کشیده‌ای؟ نه، بنفش نداشتم. اگر بنفش نداشتی مگر مجبور بودی بنفش بکشی؟ نمی‌خواهد ادای عباس را دربیاوری. خیلی وقت است که از سینمای کودک خارج شده. بله، خیلی وقت است. بزاعت سینمای ما همین است. پس می‌خواستی چه باشد؟ بزاعت را درست بنویس. خب بابا، بضاعت. در ضمن هیچ پروانه‌ای در جهان شبیه پروانه‌ی دیگری نیست. عزیزم، فکر کنم متن دارد از دستت درمی‌رود. خودم هم احساس کرده بودم. فکر می‌کنی نظرشان چه باشد؟ از این لوس‌بازی‌ها خوششان می‌آید؟ حتمن خوششان می‌آید، خودت را گذاشته‌ای جای من. اعصابم داغ شد، برویم شله زرد بخوریم؟ نه، نرویم، من از شله زرد بی ربط خوشم نمی‌آید، همین. پس در حال سکوت کردن هستی؟ فکر نمی‌کنی خواننده‌ها حوصله‌شان سر برود؟ نه، تو فکر می‌کنی کسی توانسته باشد تا اینجا بیاید؟ ببین، اولین چیزی که یک نویسنده از خودش انتظار دارد این است که بتواند فکر کند. خب. خب که چی؟ خب که خب، حرفت را بزن. باید بتواند فکر کند. خب. من نمی‌توانم فکر کنم. خب. آهان، خوشم می‌آید. من هم همین‌طور. حواست باشد دارند نگاهمان می‌کنند. تو که گفتی کسی تا این‌جا نمی‌آید؟ راست می‌گویی، من خودم هم حتا تا این‌جا نمی‌آیم. یعنی از رئالیسم پرتاب شده‌ام؟ نه، پرتاب شده‌ایم. آهان؟ ببین! تو سورئال فکر می‌کنی و رئال زندگی، من رئال فکر می‌کنم، سورئال زندگی. باز از خودت تعریف کردی؟ بستگی به برداشت تو دارد، من حتا شک دارم اسمش سورئال باشد. هر کوفتی که هست. ما آن‌طور که فکر می‌کنیم زندگی نمی‌کنیم. داشتم به همین، فکر می‌کردم. داشتی زندگی می‌کردی؟ داشتم برای مرگ مهیا می‌شدم. خوشم آمد. دارم به جای تو فکر می‌کنم. تو فکر کن، من می‌نویسم. هیس. سکوت. سکوت. سکوت. ببین قاطی شدیم، الان خواننده نمی‌داند من دارم حرف می‌زنم یا تو. فرقی هم می‌کند؟ نه، در هرحال همواره تویی که فکر می‌کنی، چون تویی که می‌نویسی. آن‌ها که نمی‌دانند؟ فکر می‌کنند ما واقعن داریم با هم حرف می‌زنیم. مهم نیست. چرا، اگر به تکیه کلام‌ها توجه کنند می‌فهمند. تو تکیه کلام داری؟ دارم، همیشه می‌گویم بله، یا ببین. من که ندارم. حتمن داری، فقط من زیاد توجه نکرده‌ام. آهان. همین آهان. نه، تو هم می‌گویی، آن بالا گفتی یک بار. یک بار مهم نیست. خواننده چه گناهی کرده؟ این مشکل خودت است، ایتالو هم همین مشکل را داشت، نیمه‌کاره ولش کردم. چرا؟ انرژی آدم گرفته می‌شود بخواهد هی برگردد چند خط بالا. تو که می‌گفتی مهم نیست؟ مهم است، به شرطی که بخواهد آن‌طور بخواند. چه‌طور بخواهد بخواند؟ مثل ایتالو. چرا مرا نمی‌شود مثل ایتالو خواند؟ تو چرا هی می‌خواهی خودت را با ایتالو مقایسه کنی؟ مگر چه اشکالی دارد؟ او هم اکنون در حال پرواز بر فراز فانوس دریایی سیاره‌ای دیگر است، تو هم می‌خواهی بروی سیاره‌ی دیگر؟ من هواپیما ندارم. اگر داشتی می‌رفتی؟ نگران نباش. نگران نیستم. چرا؟ نیستم. پس چه هستی؟ منتظرم یک اتفاقی بیفتد. من هم همین‌طور…

 

 

فانوس ِ خراب

فانوس ِ منتظر

بی دریا

پرآسمان

لبخند ِ پرنده

لبخند ِ پرنده

 

 

 

ماهی در آب ِ گرم یخزده بود

•فوریه 3, 2008 • تا کنون 4 نظر داده شده

“برای همه پیش می آید. جنایت بعضی ها پوشیده و بی خون و حتا بی مرگ است، اما بیشتر از همه کثیف و بدبو. ما مثل قصه های هدایت زندگی می کنیم عزیزم ، اما، جرئت در تاریکی ماندن را نداریم.” *

من طلوع می خواستم، شب شد. برف می بارید و تو روزها را با ساعت می شمردی. من هنوز روزانه گی را هفته به هفته یا شاید ماه. الآن دقیقن یک ماه و دوازده روز است که سردت شده و خودت را با آن لباس های عاریه می پوشانی سفید. روی سنگت، برف یخزده بود. برفها را که کنار می زدم کسی دلکش می خواند. دیده بودی در قبرستان دلکش بخوانند؟ گلاب ریختم…

“این حرفی که بهت می زنم جواهره-خیلیا هسن که چه زن،چه مرد، خیال می کنن عاشقن. اما به هم معتاد شدن، عین مخدر. همدیگه رو باهاس ببینن، مرافه کنن، قهر کنن،آشتی کنن، و اسمشو بذارن زندگی عاشقانه. اما به همهء اینا و خودشون معتادن. اینکه نمی تونن از هم دور بشن از اعتیاد به همدیگه س. خمار هم که بشن، درد که بکشن، درد عشق نیست، درد خماریه…”*

توو دلم گفتم اینارم که نمی دیدم، این سنگو، اون بدن لای کفن پیچیدتو، اون همه گل و آدم ِ گریه کنی که بعدش خیکشونو با چلوکباب سلطانی پر کردن، باز باورم میشد که رفتی و دیگه حتا گذرت نمی افته توو خوابم. اما میدونی، این حرفا، زیر و بمش، قایمکی و دربسته بمونه درسته. اصلش، همهء لطف رفاقت به اینه، که ببینی و بدونی، اما خفه خون بگیری و دم نزنی.

هاه کرده ای روی شیشه

هااااااه

چیزی نوشته ای

پشت شیشه های زمستانی

منتظر عید

که بیاید

که بمانی

که نگاه کنم تا روز سیزده و نحسی

نحسی که تو را

مرا

و همه ی اینهایی که نمی دانند

و همهء آنی که خودش را به آن راه و این راه می زند

تا مرا نبیند

تا نداند که نگاهم ردش را می گیرد

تا برف های توی حیاط

جای پایش را نشانم

بهش گفتم آدمی که میفهمه یعنی امن. حالا، تو اگه رفیقی، اگه دوستی، باید بفهمی. می فهمی؟ آدم اگه ادعا می کنه عاشقه، حرفاش نباید بو بده. تو، اینطور که به من نگاه می کنی، اینطور که توی هزار تا کوچه راه می کشی تا ردت به گذر من خط نکشه، یعنی یه جای کار ایراد داره.

” قلب من

مانند قهوه خانه های سر راه

یاد آور غربت است

هیچ مسافری را

برای همیشه

برای همیشه

برای

همیشه…”*

داشتم میون اونهمه آدم، که لب گیلاسا رو، ماتیک خانوماش براق می کرد و بوی ادکلن مردا، اونقدر قاطی بود که سرگیجه میومد و تهوع، دنبال یه جواب می گشتم. این خط ها، این کلمه ها، سر راستشو بخوای، واسه این نوشته میشن که به تو مربوط نشن. که تو نفهمی اگه می خونی. آخه یکی می گفت بعضیا درست اون موقعی که باید مهربون باشن، خرفت میشن. مثل شبی که توی ماشین، موقع خداحافظی، می خواستم آروم ببوسمت و تو مثل آدمایی که بعد بیست سال از خارج برگشتن، غریب نگام کردی. منم دنبال دسته کلیدم گشتم که همیشهء خدا، توو خونه جا می موند.

میون اونهمه آدم، دنبال ِ جوابی که خودشو درست نشونم نمیداد و هزار جا قایم میشد، گفتم برم یه مسافرت که دل از این گرفته گی، از این دهن دوخته گی، در بیاد و یه فریادی بشه تو هوا. اما دریا، خودش غربت آدمو بیشتر می کنه. وقتی موجا رو نگاه می کنی و، جرئتت اونقدر کمه که نمی تونی تن به رفتن بزنی، همون بهتر که نری لب دریا. وسایلم رو جمع کرده بودم. همش شده بود دو تا چمدون، حاصل ِ 25سال زندگی. از خیابون سوم که رد شدم، دیگه از زبونشون هیچی دستگیرم نشد. با خودم گفتم تو مملکت خودت، فحش هم که بشنوی، باز می فهمی چی میگن. خندیده بودی. مثه اون شبی که رفته بودیم Gym و تا وارد شدیم گفتی اینجا رو، مثه خارجه… خنده ت مثل حرکت آروم ِ دست، موقع رقص بود.

گوشهء انقباض

بهمن همین امسالی که هستی و سرمایت در عکس

بیرون را نگاه

در اتاق

وقتی که من پاییز ِ زردتری می شوم…

And you won’t make me jealous

if I hear that

they sweetened your night

We weren’t lovers like that

And besides it

would still be alright

و این گونه بود، که من، سایه ای شدم که هر لحظه از چمنزار چشمان تو می گریخت.

 

Shadow 

 

ماگنولیا

•اکتبر 23, 2007 • یک نظر بنویسید

پنج روز است که ظرف‌ می‌شویی

پنج روز است موج‌ها را می‌شمارم

صدای برخورد جاناتان به آب

آب به جاناتان

یکی همیشه همان که سرم می‌آید نمی‌ترسم این بار بگذار بیاید

یکی همیشه همان که نمی‌ترسی می‌شوم باشد

که رد نمی‌شود

با صدای یک یک ِ ماهی‌هایی که

با رنگ ِ ما

با دندان ِ هی

با هجوم ِ ها

با قلاب ِ یی که

راستی

نگفتم

من نمایشنامه هم می‌نویسم گاهی

و گاهی به هر دختری که از هر جا رد شود متلک می‌گویم از روی شانزده سالگی

در پرده‌ی اول ساختارش معلوم است‌

با جمله‌های کوتاه و شلوار خمره‌ای

بچه مادرش را می‌خواهد

پنج روز است ظرف‌ها را نشسته‌ای

پنج روز است مایع ظرفشویی!

در چشمان آبی‌ام کف کرده‌ای

پنج روز شعرهای این‌طوری

آبرنگ و استعاره و آب

با جمله‌های کامل

از جمله‌هایی که تمام می‌شود

و از خنده‌هایی که پشتش پر از کلمه

پر از کلمه

پر از کلمه

که هر کسی جای بوسه‌‌ی تو بود دیگر تمیز شده بود

ولی تو ولی

صدای دریایت از پشت خط می‌آید دیگر

و گول این تعبیرهای متوالی را نمی‌خوری

که عکست کنار ساحل موج بخورد

که عکست

که عکست هی

کنار ساحل

تو یادت به آن‌جاها نمی‌کشد

خیالت

بق کرده

بق کرده دختر

راستی چه جالب

می‌دانستی عکس دوتایی‌ات را ندارم با خودم حتا هم در آن لباس ِ دوتایی؟

بیست و دو

بیست و دو

شماره‌ات را جایی نوشته‌ام

 

 

 

در زندگی هر آدمی لحظاتی است که مجبور است آرامش اعصاب ِ حال و آتی را به دشواری انتخاب ترجیح دهد. یادم نیست کدام فیلم یا کتاب بود که سر دوراهی نمی‌دانستم کدام را انتخاب کنم… آقای آلن در فیلمی که به طرزی ناجور در سیمای خودمان دوبله شده بود به خانم هانت می‌گفت بیا و این بار منطقی فکر نکن. یک بار هم که شده بگذار قلبت به جای مغزت رجوع کند.. و خانم هانت.. و من چقدر همیشه آن‌قدر بین این دو مردد مانده‌ام، سر دوراهی نشسته‌ام آن‌قدر که وزارت راه از رویم اتوبان کشیده. می‌گویم به تو چقدر از این لفاظی‌ها خسته شده‌ام. چقدر از این‌که یک مثال برای خودم پیدا کنم و اسمش را روی خودم بگذارم.. بگذریم.. آدم‌ها عوض می‌شوند. حالم خوب است. ولی خیلی بهترم. ولی آدم‌ها عوض می‌شوند. آرزوهایشان عوض می‌شود. گرفتاری‌ها و اجبارهایشان و یک چیز است که عوض نمی‌شود؛ اخلاق آدم‌ها، خلق و خوی من.. در زندگی هر کسی پیش می‌آید لحظاتی که مثل همه‌ی لحظات ِ همه‌ی دیگران است و آدم اگر شجاعتش را نداشته باشد خیلی زور می‌آید به آدم و می‌فهمد شجاعتش را ندارد که این یکی هم مثل بقیه بوده باشد و لحظات به جای این‌که بخار شوند بروند پی کارشان، مجسمه شده‌اند خیره به لحظات و می‌فهمد این همه آدم که بوده، همان یکی هم نبوده که نبوده و می‌فهمد که فقط لحظاتی هست و همیشه بوده.

 

کسی که اعتقاد داشته باشد حسود نیست و دیگران را، همیشه، برای اینکه حسود خطابش کنند، نه فقط برای این‌که حسادت چیز بدی باشد، که چون او حسود نیست، ملامت کرده باشد، وقتی روزی، لحظه‌ای بیاید که بفهمد حسادت بدترین چیز است و او حسودترین است و جز حسادت چیزی نیست که لایق منسوب شدن به آن باشد، آن‌وقت چه حالی پیدا می‌کند وقتی حسادت به کینه و بدخواهی و سنگدلی و هرزگی و دروغگویی و ساده‌لوحی تعمیم پیدا کند.

 

جمله‌های بلند، یکی از شعبه‌های شبانه‌روزی ِ آغوش‌خواهی ِ بی‌پایان است که از بس تمام نمی‌شود و ناتمام نمی‌شود، بیشتر به فضل‌فروشی می‌ماند تا تضرع. در خارج به این قبیل اشیاء، تمایل به سکس و اکراه از محدود شدن به آن گفته می‌شود.

 

هنوز هم فکر می‌کنم کسی که گوشه‌ای از حقیقت را درباره‌ی خودش مخفی می‌کند، دروغ می‌گوید و همچنین کسی که اصرار دارد حقایق دیگران را بداند تنها در صورتی حق دارد که حقیقت خودش را کاملن به خودش گفته باشد و در غیر این‌ صورت در حال مسخره کردن ِ حقیقت است هر چند اگر دیگری فکر کند آن حقایق ربطی به این شخص نداشته است، شخص مورد نظر باید به طور کلی در مورد خودش، نه دیگری، تجدید نظر کند، چندباره، مثل همیشه.

 

تصویرم را که در ذهن دیگری نقش بسته مجسم می‌کنم. شلیک به پیانیست را به خاطر می‌آورم. آزرده می‌شوم چون چنین نیست. دوباره آزرده‌تر می‌شوم چون شک می‌کنم که شاید این‌طور بوده. و باز آزرده‌تر که می‌دانم حقیقت چیزی نیست که هست، چیزی است که به نظر می‌آید و چقدر آقای آلن در تمام ِ لحظات ِ اخیرم حضور دارد بی‌ مناسبتی که درباره‌اش تصمیم گرفته باشم. یک بار دیگر فیلم را می‌بینم.. شاید سکه این بار آن‌ طرف بیفتد.

 

یکی از پیش‌فرض‌های رستگاری و فضیلت، اگر برعکس فکر کنیم، این است که انسان تصویرش را در ذهن هیچ کس جز خودش مجسم نکند، به شرط آن‌که آدم این جهان‌بینی را قبول داشته باشد و یا لااقل مالیخولیا نداشته باشد.

 

جالب‌تر از همه این است که همیشه می‌خواستم چیزی که می‌نویسم مستقیمن به تو مربوط نشود. و دقیقن می‌شد. حالا، این‌بار که می‌خواستم مستقیمن با تو، از تو بگویم، انگار از همه چیز گفته باشم جز تو و آن‌چه باید، من.

 

جالب‌تر از همه‌ی این‌ها این‌که هنوز فکر می‌کنم تمام دنیا دارند این نوشته را می‌خوانند. برای همین است متاسفانه شاید که می‌توانم هنوز بنویسم.

 

اینجا با آنجا خیلی فرق دارد. این‌جا آدم چه نداند که می‌خواهد چه نخواهد، می‌داند که می‌خواهد.

 

dustt

نوستالژیا

•اکتبر 11, 2007 • تا کنون 3 نظر داده شده

مهر. پاییز.هوای خنک که به صورتم می خورد، نوازش خاطرات زبر می شود. صورتم را چنگ می زند. زخمی می شوم. زخمی تر. به خودم می پیچم این روزها.

“داری گریه می کنی؟ گفتم عطرت پیچیده. استارواک ِ مون بلن انگار.می خواستم حرفمو پس بگیرم.گفت نمیشه، فقط تعویض. دستم عینک بود و یه نون بیات شده. می خوری؟ من حرفم یادم رفته. عینکو گرفنی و گفتی کجای کاری تو خودتم یادت رفته. نه. هنوز تو رو یادم هست. گفتی تاس نیاوردی این دفعه. عینکو از چشمت برداشتم و گفتم دروغ نمی گم با زبون روزه. کافه گودو افطاری میداد. رفتم باغ ملی، یه خرما خوردم و افطار کردم. گفته بودی گم شم…نیت کردم و گم شدم.”

پرید جلوی ماشین. زدم رو ترمز. نگاهم کرد اما نشناخت. پیر شده بود…

“نبودی. صدات از لای شاخه درختا می بارید. غلت میزد روی هوا. پیچ می خورد و می ریخت روی سرم. مثه بارون اون روز که خیلی مبارک بود. سرمو گرفتم بالا که بباری روی پلکم. گفتم روسری سبز تعبیرش چیه؟ یه حیاط بود با دیوارای آجری. پله های فلزی می خورد از کنار حوض به پشت بوم. وایسادم لب بوم. گفتی بپر هیچیت نمیشه. پریدم. صورتم خورد لبهء حوض و دستم لای نرده ها گیر کرده بود. گفتی بذار موهات بلند شه که دیگه نشناسمت…”

اینا توو خواب نبود. بعضیاش بود و بعضیاش نه. الان دارم تصویر می سازم. مثل اینکه بگم هوا ابری بود و نوک درختا همه طوسی شده بودن. مثل لواشکهای سرخ دربند هوس انگیز. این مهرماه یاد هر آدم کر و کور و چلاقی رو میاره توو سرم و دلم برای همه تنگ میشه.

رویای ساده انگار

طعم انگور ِ پس از گریه

شب لرزهء مهر

ماه ِ نگفته… نهفته

سرمشق ِ رمزواره

نا گشوده تکرار ِ حرف “خ”

خواندن و خواهش و خفتن و خواستن

به خاطرت خطور می کنم

تا سقوط

راه میزند از چاه به مرکزم در محور مختصات ِ بی قافیه

“می گفت دو حالت داره. نگاه که می کرد می فهمیدی توو ذهنش داره همینو میگه. یه روز رسید اما که یه حالت بیشتر وجود نداشت…”

Shadow