ماگنولیا

پنج روز است که ظرف‌ می‌شویی

پنج روز است موج‌ها را می‌شمارم

صدای برخورد جاناتان به آب

آب به جاناتان

یکی همیشه همان که سرم می‌آید نمی‌ترسم این بار بگذار بیاید

یکی همیشه همان که نمی‌ترسی می‌شوم باشد

که رد نمی‌شود

با صدای یک یک ِ ماهی‌هایی که

با رنگ ِ ما

با دندان ِ هی

با هجوم ِ ها

با قلاب ِ یی که

راستی

نگفتم

من نمایشنامه هم می‌نویسم گاهی

و گاهی به هر دختری که از هر جا رد شود متلک می‌گویم از روی شانزده سالگی

در پرده‌ی اول ساختارش معلوم است‌

با جمله‌های کوتاه و شلوار خمره‌ای

بچه مادرش را می‌خواهد

پنج روز است ظرف‌ها را نشسته‌ای

پنج روز است مایع ظرفشویی!

در چشمان آبی‌ام کف کرده‌ای

پنج روز شعرهای این‌طوری

آبرنگ و استعاره و آب

با جمله‌های کامل

از جمله‌هایی که تمام می‌شود

و از خنده‌هایی که پشتش پر از کلمه

پر از کلمه

پر از کلمه

که هر کسی جای بوسه‌‌ی تو بود دیگر تمیز شده بود

ولی تو ولی

صدای دریایت از پشت خط می‌آید دیگر

و گول این تعبیرهای متوالی را نمی‌خوری

که عکست کنار ساحل موج بخورد

که عکست

که عکست هی

کنار ساحل

تو یادت به آن‌جاها نمی‌کشد

خیالت

بق کرده

بق کرده دختر

راستی چه جالب

می‌دانستی عکس دوتایی‌ات را ندارم با خودم حتا هم در آن لباس ِ دوتایی؟

بیست و دو

بیست و دو

شماره‌ات را جایی نوشته‌ام

 

 

 

در زندگی هر آدمی لحظاتی است که مجبور است آرامش اعصاب ِ حال و آتی را به دشواری انتخاب ترجیح دهد. یادم نیست کدام فیلم یا کتاب بود که سر دوراهی نمی‌دانستم کدام را انتخاب کنم… آقای آلن در فیلمی که به طرزی ناجور در سیمای خودمان دوبله شده بود به خانم هانت می‌گفت بیا و این بار منطقی فکر نکن. یک بار هم که شده بگذار قلبت به جای مغزت رجوع کند.. و خانم هانت.. و من چقدر همیشه آن‌قدر بین این دو مردد مانده‌ام، سر دوراهی نشسته‌ام آن‌قدر که وزارت راه از رویم اتوبان کشیده. می‌گویم به تو چقدر از این لفاظی‌ها خسته شده‌ام. چقدر از این‌که یک مثال برای خودم پیدا کنم و اسمش را روی خودم بگذارم.. بگذریم.. آدم‌ها عوض می‌شوند. حالم خوب است. ولی خیلی بهترم. ولی آدم‌ها عوض می‌شوند. آرزوهایشان عوض می‌شود. گرفتاری‌ها و اجبارهایشان و یک چیز است که عوض نمی‌شود؛ اخلاق آدم‌ها، خلق و خوی من.. در زندگی هر کسی پیش می‌آید لحظاتی که مثل همه‌ی لحظات ِ همه‌ی دیگران است و آدم اگر شجاعتش را نداشته باشد خیلی زور می‌آید به آدم و می‌فهمد شجاعتش را ندارد که این یکی هم مثل بقیه بوده باشد و لحظات به جای این‌که بخار شوند بروند پی کارشان، مجسمه شده‌اند خیره به لحظات و می‌فهمد این همه آدم که بوده، همان یکی هم نبوده که نبوده و می‌فهمد که فقط لحظاتی هست و همیشه بوده.

 

کسی که اعتقاد داشته باشد حسود نیست و دیگران را، همیشه، برای اینکه حسود خطابش کنند، نه فقط برای این‌که حسادت چیز بدی باشد، که چون او حسود نیست، ملامت کرده باشد، وقتی روزی، لحظه‌ای بیاید که بفهمد حسادت بدترین چیز است و او حسودترین است و جز حسادت چیزی نیست که لایق منسوب شدن به آن باشد، آن‌وقت چه حالی پیدا می‌کند وقتی حسادت به کینه و بدخواهی و سنگدلی و هرزگی و دروغگویی و ساده‌لوحی تعمیم پیدا کند.

 

جمله‌های بلند، یکی از شعبه‌های شبانه‌روزی ِ آغوش‌خواهی ِ بی‌پایان است که از بس تمام نمی‌شود و ناتمام نمی‌شود، بیشتر به فضل‌فروشی می‌ماند تا تضرع. در خارج به این قبیل اشیاء، تمایل به سکس و اکراه از محدود شدن به آن گفته می‌شود.

 

هنوز هم فکر می‌کنم کسی که گوشه‌ای از حقیقت را درباره‌ی خودش مخفی می‌کند، دروغ می‌گوید و همچنین کسی که اصرار دارد حقایق دیگران را بداند تنها در صورتی حق دارد که حقیقت خودش را کاملن به خودش گفته باشد و در غیر این‌ صورت در حال مسخره کردن ِ حقیقت است هر چند اگر دیگری فکر کند آن حقایق ربطی به این شخص نداشته است، شخص مورد نظر باید به طور کلی در مورد خودش، نه دیگری، تجدید نظر کند، چندباره، مثل همیشه.

 

تصویرم را که در ذهن دیگری نقش بسته مجسم می‌کنم. شلیک به پیانیست را به خاطر می‌آورم. آزرده می‌شوم چون چنین نیست. دوباره آزرده‌تر می‌شوم چون شک می‌کنم که شاید این‌طور بوده. و باز آزرده‌تر که می‌دانم حقیقت چیزی نیست که هست، چیزی است که به نظر می‌آید و چقدر آقای آلن در تمام ِ لحظات ِ اخیرم حضور دارد بی‌ مناسبتی که درباره‌اش تصمیم گرفته باشم. یک بار دیگر فیلم را می‌بینم.. شاید سکه این بار آن‌ طرف بیفتد.

 

یکی از پیش‌فرض‌های رستگاری و فضیلت، اگر برعکس فکر کنیم، این است که انسان تصویرش را در ذهن هیچ کس جز خودش مجسم نکند، به شرط آن‌که آدم این جهان‌بینی را قبول داشته باشد و یا لااقل مالیخولیا نداشته باشد.

 

جالب‌تر از همه این است که همیشه می‌خواستم چیزی که می‌نویسم مستقیمن به تو مربوط نشود. و دقیقن می‌شد. حالا، این‌بار که می‌خواستم مستقیمن با تو، از تو بگویم، انگار از همه چیز گفته باشم جز تو و آن‌چه باید، من.

 

جالب‌تر از همه‌ی این‌ها این‌که هنوز فکر می‌کنم تمام دنیا دارند این نوشته را می‌خوانند. برای همین است متاسفانه شاید که می‌توانم هنوز بنویسم.

 

اینجا با آنجا خیلی فرق دارد. این‌جا آدم چه نداند که می‌خواهد چه نخواهد، می‌داند که می‌خواهد.

 

dustt

~ با shadowst در اکتبر 23, 2007.

يك پاسخ برايش بگذاريد