ماهی در آب ِ گرم یخزده بود
“برای همه پیش می آید. جنایت بعضی ها پوشیده و بی خون و حتا بی مرگ است، اما بیشتر از همه کثیف و بدبو. ما مثل قصه های هدایت زندگی می کنیم عزیزم ، اما، جرئت در تاریکی ماندن را نداریم.” *
من طلوع می خواستم، شب شد. برف می بارید و تو روزها را با ساعت می شمردی. من هنوز روزانه گی را هفته به هفته یا شاید ماه. الآن دقیقن یک ماه و دوازده روز است که سردت شده و خودت را با آن لباس های عاریه می پوشانی سفید. روی سنگت، برف یخزده بود. برفها را که کنار می زدم کسی دلکش می خواند. دیده بودی در قبرستان دلکش بخوانند؟ گلاب ریختم…
“این حرفی که بهت می زنم جواهره-خیلیا هسن که چه زن،چه مرد، خیال می کنن عاشقن. اما به هم معتاد شدن، عین مخدر. همدیگه رو باهاس ببینن، مرافه کنن، قهر کنن،آشتی کنن، و اسمشو بذارن زندگی عاشقانه. اما به همهء اینا و خودشون معتادن. اینکه نمی تونن از هم دور بشن از اعتیاد به همدیگه س. خمار هم که بشن، درد که بکشن، درد عشق نیست، درد خماریه…”*
توو دلم گفتم اینارم که نمی دیدم، این سنگو، اون بدن لای کفن پیچیدتو، اون همه گل و آدم ِ گریه کنی که بعدش خیکشونو با چلوکباب سلطانی پر کردن، باز باورم میشد که رفتی و دیگه حتا گذرت نمی افته توو خوابم. اما میدونی، این حرفا، زیر و بمش، قایمکی و دربسته بمونه درسته. اصلش، همهء لطف رفاقت به اینه، که ببینی و بدونی، اما خفه خون بگیری و دم نزنی.
هاه کرده ای روی شیشه
هااااااه
چیزی نوشته ای
پشت شیشه های زمستانی
منتظر عید
که بیاید
که بمانی
که نگاه کنم تا روز سیزده و نحسی
نحسی که تو را
مرا
و همه ی اینهایی که نمی دانند
و همهء آنی که خودش را به آن راه و این راه می زند
تا مرا نبیند
تا نداند که نگاهم ردش را می گیرد
تا برف های توی حیاط
جای پایش را نشانم
بهش گفتم آدمی که میفهمه یعنی امن. حالا، تو اگه رفیقی، اگه دوستی، باید بفهمی. می فهمی؟ آدم اگه ادعا می کنه عاشقه، حرفاش نباید بو بده. تو، اینطور که به من نگاه می کنی، اینطور که توی هزار تا کوچه راه می کشی تا ردت به گذر من خط نکشه، یعنی یه جای کار ایراد داره.
” قلب من
مانند قهوه خانه های سر راه
یاد آور غربت است
هیچ مسافری را
برای همیشه
برای همیشه
برای
همیشه…”*
داشتم میون اونهمه آدم، که لب گیلاسا رو، ماتیک خانوماش براق می کرد و بوی ادکلن مردا، اونقدر قاطی بود که سرگیجه میومد و تهوع، دنبال یه جواب می گشتم. این خط ها، این کلمه ها، سر راستشو بخوای، واسه این نوشته میشن که به تو مربوط نشن. که تو نفهمی اگه می خونی. آخه یکی می گفت بعضیا درست اون موقعی که باید مهربون باشن، خرفت میشن. مثل شبی که توی ماشین، موقع خداحافظی، می خواستم آروم ببوسمت و تو مثل آدمایی که بعد بیست سال از خارج برگشتن، غریب نگام کردی. منم دنبال دسته کلیدم گشتم که همیشهء خدا، توو خونه جا می موند.
میون اونهمه آدم، دنبال ِ جوابی که خودشو درست نشونم نمیداد و هزار جا قایم میشد، گفتم برم یه مسافرت که دل از این گرفته گی، از این دهن دوخته گی، در بیاد و یه فریادی بشه تو هوا. اما دریا، خودش غربت آدمو بیشتر می کنه. وقتی موجا رو نگاه می کنی و، جرئتت اونقدر کمه که نمی تونی تن به رفتن بزنی، همون بهتر که نری لب دریا. وسایلم رو جمع کرده بودم. همش شده بود دو تا چمدون، حاصل ِ 25سال زندگی. از خیابون سوم که رد شدم، دیگه از زبونشون هیچی دستگیرم نشد. با خودم گفتم تو مملکت خودت، فحش هم که بشنوی، باز می فهمی چی میگن. خندیده بودی. مثه اون شبی که رفته بودیم Gym و تا وارد شدیم گفتی اینجا رو، مثه خارجه… خنده ت مثل حرکت آروم ِ دست، موقع رقص بود.
گوشهء انقباض
بهمن همین امسالی که هستی و سرمایت در عکس
بیرون را نگاه
در اتاق
وقتی که من پاییز ِ زردتری می شوم…
And you won’t make me jealous
if I hear that
they sweetened your night
We weren’t lovers like that
And besides it
would still be alright
و این گونه بود، که من، سایه ای شدم که هر لحظه از چمنزار چشمان تو می گریخت.
Shadow

آري بايد اشعار برهنه را پذيرفت.
صحبت به سرعت قطع مي شود
ما
در بيرون صداي خود مي مانيم
صداي امواج را مي شنويم، نمي شنويم
در زير هر لغتي
مرده اي خوابيده
راست، استوار
بدانگونه كه مانوليس
در زير آب هاي عميق.
زيبابود.
این اتفاقیست که دی فیلم های سینما و تلویزیون هم زیاد افتاده و خواهد افتاد
روایتی به زبان عامیانه پیش میرود و جایی که به نظر مهم میشود جنس زبان کاملاً تغییر میکند. این روایت با این زبان حتی در شعر هم فعل های خودش را میطلبد.
ینکه نمی تونن از هم دور بشن از اعتیاد به همدیگه س.
زبان این داستان به هیچ وجه یک دست نیست هرچند روایتی دوست داشتنی داشت
بی تابانه به انتظار طلوعی نشسته اید ..که شاید صبحدم همایون فالی نباشد..لیک بامدادی ست منحصر به فرد و در نوع خود بی همتا!!
Speak to me
For I have seen
Your waning smile
Your scars concealed
So far from home, do you know you’re not alone
Sleep tonight
Sweet summer light
Scattered yesterdays, the past is far away
How fast time passed by
The transience of life
Wasted moments won’t return
And we will never feel again