ویرجینیا

 

دنبال دفترچه‌ای می‌گردم به این ابعاد، به این رنگ، به این نشان. دنبال چند کاغذ کوچک سفید می‌گردم که به هم وصل شده باشند. که بشود در آن نوشت. کتاب کوچکی آن‌جاست. تو را هم می‌خرم. ” حتا زیباترین کتاب‌ها هم آدم را تغییر نمی‌دهند. آن‌ها تنها در نویسندگانشان تغییر می‌دهند” . نویسندگان تغییر می‌کنند. کتاب‌ها اسم دارند. آدم‌ها اسم دارند. خدایان اسم دارند. تو اسم نداری. تو را نمی‌شود از کسی خواست. آقا! عقاید یک دلقک را دارید؟ اجازه بدهید در این کامپیوتر زیبا و شیک که وسط کتاب‌فروشی گذاشته‌ایم و فقط خودم رمزش را دارم نگاه کنم. آ. این‌جاست. نداریم. پس لطفن آن مسیح در شقایق را بدهید. بفرمایید پول مرا بگیرید. بدهید. بفرمایید، بقیه‌اش را هم بدهید. بفرمایید. خداحافظ آقای کتاب‌فروش. خداحافظ آقای کتاب خر. آقای جدید ببخشید سلام می‌کنم آن دفتر را دارید؟ اسمش چیست؟ اسم ندارد. بدون اسم نمی‌شود، ما تمام چیزهایمان اسم دارد، در کامپیوتر می‌نویسیم، به ما می‌گوید دارد یا ندارد. پس نگاه می‌کنم. من هم همین‌طور. حتا زیباترین بناهای تاریخی هم اسم دارند. تو چرا اسم نداری؟ کجا بنویسمت؟ چطور بنویسمت؟

 

همین حالا چند خط را خط زدم. آدم بی‌اختیار می‌نویسد بی‌اختیار خط می‌زند. کتاب‌ها مرده‌اند. تنها زنده‌ها را می‌شود خط زد. کتاب‌ها سرایت می‌کنند کریستیان عزیز، جایشان هم خیلی زود خوب می‌شود. دفترها بال بال می‌زنند تا کتاب شوند. بعد که مردند دیگر خط زدنی نیستند. بی‌رحمانه‌ است. می‌نویسم و می‌نویسم تا شروع شود. مطلق راهم نمی‌دهد. این تفاله‌های ذهن من است. تو نگاه منی؟ زیر این همه نگاه مجازی که چشم دوخته‌اند، با جملات قصار کریستیان عزیز، تو را نگاه کنم؟

 

راستش حال نداریم. راستش مجال نداریم. فردا تعطیل است. کجا برویم؟ خیابان برویم. یکی می‌گفت مگر دبستان است؟ مگر دبستان نیست؟ مثل گوشواره است. یا گل سر. یا راه برگشت. بچه‌های شلوغی دارید. به پدربزرگ کچلشان رفته‌اند. همیشه سرش در روزنامه بود خدابیامرز. یک بار هم سینما رفته بود. راستش حال نداریم. برمی‌گردیم نگاهی از سر همین‌طوری به اولین خط می‌اندازیم دوباره می‌نویسیم. مدرسه تعطیل می‌شود. کوله را یادم رفت بگویم. حوالی روبروی پایتخت. احساس مسخره‌ای است. حالا بیا تنه بخوریم. حالا بیا شعر بخوانیم. من رشته ام ادبیات می‌شود. تو رشته ات فانوس دریایی. چند مرغ بزرگ سفید با گردن‌های دراز جیغ‌های زیبا می‌کشند و با صورت به موج‌های افقی می‌خورند. همه جای این‌جا پر از ابر است. از آسمان درخت می‌بارد. گلایل‌های وحشی در کسری از دیدنی‌ها، موزیک از ونجلیس، با سرعت از آب بیرون می‌آیند که مثلن روییده‌اند. اسم من با فونت کمیک از پایین صفحه به بالا می‌رود و از صفحه بیرون می‌زند می‌خورد به دماغ ایتالو که مشغول نوشتن است. عطسه، پیشامد عجیبی است. عطسه‌ی بانویی مریض که نویسندگان را آزار می‌داد. قصر بزرگش در جنگل‌ها پیچیده بود. پای هیچ شال گردنی تا به حال به این قصر نرسیده. هر شب، ساعت هفت، شام سرو می‌شود. همراه با دستمال کاغذی‌های مچاله. کنار تخت پرتقالی. پیشخدمت می‌داند که نباید مزاحم بانو شود. پیشخدمت می‌داند که اکنون قرن نوزدهم نیست که من اسب داشته‌ باشم. حسابم را که خالی کنم شاید بتوانم یک دوچرخه بخرم. با لباس کشی و کلاه کشیده. یک کوله و یک پتو و چند تا خرت و پرت. آقای جهان‌گرد! شما از کجا آمده‌اید؟ من جهان‌گرد نیستم. من شازده کوچولو هستم. هواپیمایم همین نزدیکی خراب شده با یک مار قرار دارم. شما نبودید که با آن گل حرفتان شده بود؟ نه، بنده خدا سرماخورده بود آمدم آنتی‌هیستامین بخرم هواپیمایم سقوط کرد به سیاره‌ی شما. پس دوچرخه چه؟ در ویرایش نهایی حذف می‌شود. چه جالب! شما نویسنده‌ هستید؟ بله، من نویسنده هستم، حتا چند نفر نوشته‌هایم را خوانده‌اند. پیام هم گذاشته‌اند؟ بله، ولی با چاپ مخالف ام. چند تا پیشنهاد هم شده بود. چرا آخر؟ چون همین‌طوری هم کلی گرفتاری دارم، هر چه می‌نویسم سریع می‌رود روی وب. خودش می‌رود؟ بله، نمی‌دانم چطور می‌رود، حتا یک بار خواب دیدم دارم خواب می‌بینم، فردا دیدم روی وب است. این وب چیز عجیبی است. بله چیز عجیبی است. حتا از ایتالو هم عجیب‌تر است. راستی حالش چه‌طور است؟ گفتم که، مریض شده مرتب عطسه می‌کند. ببخشید خداحافظ. راستی اسمتان چه بود راستی؟ بینامتنیت، عزیزم. پس خداحافظ مواظب سمت راستم باش. هواپیمایم را روشن می‌کنم. از خلال ابرهای سیاره‌ی آبی گذر می‌کنم. آسمان. آسمان. آسمان‌تر. برویم سیاره‌ی خودمان. وسط حرف من نقاشی می‌کشی؟ دخترتر که بودم همه وسط نقاشی‌ام حرف می‌زدند. این چی است حالا؟ این یک جعبه مداد رنگی است. با مداد رنگی مداد رنگی کشیده‌ای؟ م، با مدادرنگی مدادرنگی کشیده‌ام. سفید کشیده‌ای؟ نه، بنفش نداشتم. اگر بنفش نداشتی مگر مجبور بودی بنفش بکشی؟ نمی‌خواهد ادای عباس را دربیاوری. خیلی وقت است که از سینمای کودک خارج شده. بله، خیلی وقت است. بزاعت سینمای ما همین است. پس می‌خواستی چه باشد؟ بزاعت را درست بنویس. خب بابا، بضاعت. در ضمن هیچ پروانه‌ای در جهان شبیه پروانه‌ی دیگری نیست. عزیزم، فکر کنم متن دارد از دستت درمی‌رود. خودم هم احساس کرده بودم. فکر می‌کنی نظرشان چه باشد؟ از این لوس‌بازی‌ها خوششان می‌آید؟ حتمن خوششان می‌آید، خودت را گذاشته‌ای جای من. اعصابم داغ شد، برویم شله زرد بخوریم؟ نه، نرویم، من از شله زرد بی ربط خوشم نمی‌آید، همین. پس در حال سکوت کردن هستی؟ فکر نمی‌کنی خواننده‌ها حوصله‌شان سر برود؟ نه، تو فکر می‌کنی کسی توانسته باشد تا اینجا بیاید؟ ببین، اولین چیزی که یک نویسنده از خودش انتظار دارد این است که بتواند فکر کند. خب. خب که چی؟ خب که خب، حرفت را بزن. باید بتواند فکر کند. خب. من نمی‌توانم فکر کنم. خب. آهان، خوشم می‌آید. من هم همین‌طور. حواست باشد دارند نگاهمان می‌کنند. تو که گفتی کسی تا این‌جا نمی‌آید؟ راست می‌گویی، من خودم هم حتا تا این‌جا نمی‌آیم. یعنی از رئالیسم پرتاب شده‌ام؟ نه، پرتاب شده‌ایم. آهان؟ ببین! تو سورئال فکر می‌کنی و رئال زندگی، من رئال فکر می‌کنم، سورئال زندگی. باز از خودت تعریف کردی؟ بستگی به برداشت تو دارد، من حتا شک دارم اسمش سورئال باشد. هر کوفتی که هست. ما آن‌طور که فکر می‌کنیم زندگی نمی‌کنیم. داشتم به همین، فکر می‌کردم. داشتی زندگی می‌کردی؟ داشتم برای مرگ مهیا می‌شدم. خوشم آمد. دارم به جای تو فکر می‌کنم. تو فکر کن، من می‌نویسم. هیس. سکوت. سکوت. سکوت. ببین قاطی شدیم، الان خواننده نمی‌داند من دارم حرف می‌زنم یا تو. فرقی هم می‌کند؟ نه، در هرحال همواره تویی که فکر می‌کنی، چون تویی که می‌نویسی. آن‌ها که نمی‌دانند؟ فکر می‌کنند ما واقعن داریم با هم حرف می‌زنیم. مهم نیست. چرا، اگر به تکیه کلام‌ها توجه کنند می‌فهمند. تو تکیه کلام داری؟ دارم، همیشه می‌گویم بله، یا ببین. من که ندارم. حتمن داری، فقط من زیاد توجه نکرده‌ام. آهان. همین آهان. نه، تو هم می‌گویی، آن بالا گفتی یک بار. یک بار مهم نیست. خواننده چه گناهی کرده؟ این مشکل خودت است، ایتالو هم همین مشکل را داشت، نیمه‌کاره ولش کردم. چرا؟ انرژی آدم گرفته می‌شود بخواهد هی برگردد چند خط بالا. تو که می‌گفتی مهم نیست؟ مهم است، به شرطی که بخواهد آن‌طور بخواند. چه‌طور بخواهد بخواند؟ مثل ایتالو. چرا مرا نمی‌شود مثل ایتالو خواند؟ تو چرا هی می‌خواهی خودت را با ایتالو مقایسه کنی؟ مگر چه اشکالی دارد؟ او هم اکنون در حال پرواز بر فراز فانوس دریایی سیاره‌ای دیگر است، تو هم می‌خواهی بروی سیاره‌ی دیگر؟ من هواپیما ندارم. اگر داشتی می‌رفتی؟ نگران نباش. نگران نیستم. چرا؟ نیستم. پس چه هستی؟ منتظرم یک اتفاقی بیفتد. من هم همین‌طور…

 

 

فانوس ِ خراب

فانوس ِ منتظر

بی دریا

پرآسمان

لبخند ِ پرنده

لبخند ِ پرنده

 

 

 

~ با shadowst در فوریه 27, 2008.

یک پاسخ to “ویرجینیا”

  1. خوش به حالتون که زندگی می کنید . خوبه که این همه فکر می کنید؟
    همین طوری میشه اتفاقی بیفته!

يك پاسخ برايش بگذاريد