Adagio

این تنه ها که می خوریم درد ندارند. من پابرهنه می دوم میان آن همه کلمه و تو مثل نسیم می وزی روی خط ِ من.

سطر بالا باید حذف شود. ادیتور اینجور سطرها را با این کلمات دوست ندارد. می گوید ذهن خواننده  را نباید با این واژه ها پر کرد. روی واژه طوری تاکید می کند که انگار کلمه فحش باشد. این زبان دیگر در دهان من نمی چرخد جناب ِ ادیتور. شاعرانگی ایراد دارد، نوشتار ِ زنده گی مورد دار می شود. چرا همه می میرند آخر داستانهای شما؟ جناب ادیتور داستان ها را نباید سر هم بگویید. من دارم حرف می زنم. بله اما در نوشته ی من. خیالتان راحت باشد. کسی اینجا نیست. کسی نمی خواند. می بینید؟ اگر ویرجینیا را بخوانید متوجه می شوید.

چشمانی را دیدم که شاعر بودند. دوست داشتم شعر شوم در آن چشمها. عجیب بود. خوابی؟ این حرف ها در بیداری ِ تو نمی گنجد. اما آن همه شعر؟ بگذار در دل بماند. تو خواننده آن شعرها نیستی چه رسد به شعر. لااقل بگو هنوز.باید کمی جابه جا شوی. بیشتر از این جا نیست، کجا تر بروم؟ این تصویرها، آن نگاه، برای چند لحظه آن طرف تر می ایستادی تا ببینی برای تو، با تو و به تو نبوده اند. این ها می شود دیوار که. لارا می گوید دوباره عاشق می شوی. چشم که باز می کنی دیوار هست، چشم که می بندی باز هم هست. گاهی باید باشی. اما باید بگذاری فرار کنم. کسی گفت ماهی؟ دیوار هست و بودنش محدودیت ایجاد می کند. رویش با اسپری نوشته باشند متالیکا. یا فشن را با E نوشته باشند. چیزی عوض نمی شود. روزی سرک می کشد از پشت یک لحظه که در قطار داری موبایلت را شارژ می کنی و یکهو زانوانت خالی می شود و تکیه می دهی به پنجره. یا در حال خوردن قهوه با طعم نگاهی که برایت ترانه ی دیوار می خواند. آن را که پینک فلوید خوانده. آن را نمی گویم.اول باور نمی کنی. دیدی؟  اینطور وقت ها آدم نفهم می شود و هزار تا کوچه ی اشتباهی را می رود تا به آن مقصد، به آن بن بست نرسد.  ”بیا زیر چتر من” حتا اگر باران نبارد. چقدر آن روز بارانی در خاطره ام ماندی. باران نه، باد. “بیام دنبالت؟”

در گذر ِ زمان

آن چشمها را فراموش خواهی کرد

و فقط حسی برای تو خواهد ماند

آمیزه ای از درد

و احساس ِ متروک بودن.

چیزی را که می خواهم به تو بگویم، قصه ی کهنه ای ست. می توانی همین الان از روی صندلی بلند شوی و بروی. لبخند می زند. معلوم است که او هم لحظه ای ، ساعتی در همین نزدیکی گریه کرده. حالا گیریم که ردی از اشک باقی نمانده باشد. این چشمها نمی توانند هرزه گرد باشند. چه بروی و چه بنشینی تا قهوه ات تمام شود، ترک می شوی.

همه می گویند این حرف ها به قواره ی من نمی خورد. حالا بزرگی و کوچکی اش بماند. می گویند نمی نشیند روی صورتت. در نگاهت. اما اولین بار بود که این لبخند را واقعن با کسی، با تو حساب می کردم.

حالا که فکر می کنم می بینم آن شب که تو هم توی قطار بودی، چه من می فهمیدم و چه نه، من در اتاق متروک سوزن بانی مانده بودم و تو مثل قطاری که تویش نشسته بودی، سریع می گذشتی. شاید از ترس آنکه نکند هوس کنم خط ریل را عوض کنم و تو از آدرسی اشتباهی سر در بیاوری.  شاید این روزها نشود به چیزی اعتماد کرد. اما چیزی که مانده و باید بدانی این است که من دقیقن در آن اتاقک کمین کرده بودم تا به وقت ِ رد شدنت فانوسی بالا بگیرم و داد بزنم هی ی ی ی ی ی ی ی ی… و همین. 

این تابلو دچار نوعی پیچیده گی ِ پنهان شده که تعمد ِ نویسنده-نقاش (که از این به بعد عامل نامیده می شود) در آن کاملن مشهود است. آسمانش زیادی آبی ست. با توجه به بی علاقه گی ِ عامل به بهار نوعی ساختار شکنی ِ تصنعی در آن دیده می شود. آن آدم، گوشه ی پایینی ِ سمت راست که دستش را سایبان چشمانش کرده زیادی پر رنگ است. با توجه به کمرنگ بودن و دوری او از دنیای عامل، این بزرگنمایی رنگ تخیل ِ آرزومندانه به خود گرفته است. گل ها به کلی زائدند. مگر آن که خشک، پژمرده یا له شده تصویر می شدند.  این تابلو فریبی ست که عامل از دنیای خود ارائه می دهد.

 

 Shadow

~ با shadowst در آوریل 14, 2008.

2 نظر to “Adagio”

  1. این تنه ها که می خوریم درد ندارند؟ دارند

    کاش عکس اون چشم شاعره رو می کشیدی با کلمه!

    بیشتر از این جا نیست کجا تر بروم : از اون جمله های خوشبو خوشمزه اس

    قسمت دیوار ترسناک و گریه آوره

    احساس متروک بودن : بعد همه صحبت کردنا به جاس : غالب تن می شه

    سایه معتدلی هستی برای همه هی ی ی ی داد می زنی

    تخیل آرزومندانه یه فریبه : همه چی فریبه !!!!

  2. این متن و قبلی خ.ب شدن تا حد زیادی .مخصوصن ویرجینیابه نظرم با کمی روتوش عالی میشه …بعضی اوقات ترکیبات شاعرانه رو ساختار کار سوار میشه …
    نمی دونم کلمه موفق املاش میتونه چطوری باشه اما باشی .

يك پاسخ برايش بگذاريد