Under My Umbrella

میز. صندلی هایی برای نشستن. دیوارهایی برای نشنیدن، که برای انعکاس. کافه. آدم هایی که گوش هایشان تیز است و دراز است و قیافه های درهم دارند. موهای پریشان و هزار رنگ. آنچه باید اتفاق بیفتد به تعویق، و آنچه نباید، سکوتی ست که وراج می شود. سکوتی که از دهان من تا نگاهی به کرکره های پنجره ی همیشه بسته، تا برود و برسد و ته نشین شود، هزار بار پشیمان می شود، اما واژه پیدا نمی کند تا صدا شود، آنی که باید بگویم و تو بشنوی.

” یه حس قوی ِ عجیب داشتم. تمام شهر داشت بهم دروغ می گفت. تابلوی مغازه ها رو که می دیدم، حالم از این همه دروغ بد می شد. چشمامو بستم تا دیگه چیزی نبینم که گریه تبدیل شد به یه جریان حرکت رفت و برگشتی توو پیشونیم. دقیقن بالای دوتا ابرو. بعد شد سر درد. انگار یه سوزن خیلی کلفت رو از این ور به اون ور حرکت میدادن.”

بعضی حرف ها برای گفتن است، برای گفته شدن. برای آنکه در واژه بنشیند، سیر کند، کامل شود، به صدا برسد و از دهان بیرون بیاید، به گوشی برسد و برود آن توو ها کار خودش را بکند. و بعد حرکتی، جنبشی ایجاد کند، دوباره حرف شود و به واژه و صدا برسد و بیاید بیرون، تا بشود گفتگوی عصرانه ی بهاری من و تو؛ که نشد.

“داره میره. مثه جریان خون توو رگا. مثه آب و کثافت توو جوبا. مثه دم و باز دم. نمیشه فرار کرد ازش. نمیشه جلوشو گرفت. زورش خیلی بیشتره… زندگی رو میگم… انگار… انگار این همه تهوع رو خواب ببینم.”

اینها نبود. این سطرهای بالایی نه به تو می رسند و نه حتا به این روزهای خودم. تمام اضطراب برای این بود که به آن سمت ها نروم، و اگر رفتم صدایت نکنم. اما رفتم و وقت صدا زدنت لکنت آمد. لکنتی از صراحت ِ فرتوت شده ی درونم که گوشه ای زانو گرفته به سکوت. حرفی که برای گفتن باشد و به زبان نیاید، لکه می شود. مثل تجمع ِ بی موقع ِ جوهر سر ِ خودنویس و کاغذ هم کاهی باشد، جوهر شُره کند و بپیچد در بافت های کاغذ و آن است تقلای تو برای پاک کردن و این مقاومت ِ سیاه ِ جوهر به ماندن. حرف هم که لکه شد، روی نگاه پرده می اندازد، سکوت را عمیق تر می کند و این، نه آن سکوت است که از آن هزار حرف خوانده شود، یا نگاه در آن تهی نباشد و در نگاه خوانده شود آنهمه کلمه ی ملتهب. سکوتی ساده است و خالی و گوش بر نوای میان بی صدایی کر است.
 
“دلم می خواست فقط نگاه کنم. نگاهی که خودش بشه صدا، بشه کلمه. کلمه هایی که حتا این جا هم نوشته نمیشن و سر می خورن لای سفیدی متن.”
 
یا شاید بیش تر از همه دلم می خواسته همین حالا، حالایی که هر وقت بخوانی و بگویم و یاد آوری شود باز هم همین حالاست و زمان خش نمی اندازد رویش، حرف هایی بزنم و بعد فرار کنم؛ از نگاه متعجب ات، از سوال هایی که نمی پرسی و هست، از دلیل ها و منطقی فکر کردن ها و از آخرش، که می شود یکی دو کلمه جوابی که ممکن است بشود کابوس برای این حرف ِ دل زدن ِ ساده، که هیچ وقت ِ خدا اینهمه ترس نداشته و حالا دارد.
 
“راستشو بخوای گمت کردم. میون ِ این روزها و این همه شلوغی و دلی که انگار داره میره و من دلم می خواست اونجا باشه. جایی که حتا نتونستم نشونیش رو بهت بدم. این گم شدنت، گم کردنت رو دوست ندارم و کلافه ام از گشتن و پیدا نکردن. و به اضافه ی همه ی اینها بی خبری ِ مزمنی که گریبان من رو هم گرفته. کاش یه چراغی، کورسویی، روزنه ای پیدا میشد و سنگی به شیشه ت می زدم…”
 
شاید روزی که آن جرثقیل در پس زمینه ی رو به غروب را، یا چادر زنی که از در تاکسی بیرون مانده بود، یا دوست ِ دوران کودکی ام که مادر شده و من هنوز ازدواجش را هم باور نکرده ام را نوشته باشم، یا روزی که آویشن از درون من بیرون برود و خوانده شود، یا روزی که پاریس رویا نباشد و روزمره شود، آن حرف ها را گفته باشم. و تو یا دانسته ای، یا پر سوال مانده ای و گذشته ای.
 
“گاهی وقتا، فکرمون با چیزی که در جریانه خیلی تفاوت داره. میدونم که این کشف جدیدی نیست. منظورم اینه که گاهی اون چیزی که به نظرمون میاد، در مقایسه با واقعیت به طرز گیج کننده ای اغراق شده ست. اصالت امر هم در این مورد وجود نداره. فقط کافیه جاتو عوض کنی تا طبق زاویه، همه چیز تغییر پیدا کنه. رو همین حسابه که شاید اون روز، بین فردا و هیچ وقت معلقه و فعلن داره تاب میخوره. و من هر روز دلتنگ تر می شوم برای تو و پیدات نمی کنم.”
 
.
.
  
وقتی که رفتار ِ بلند آب
شکل ِ قفس است،
وقتی که مرگ
شکل ِ آزادی ست
در لحظه ی خاکستر*
 
 
 
Shadowst

~ با shadowst در می 23, 2008.

يك پاسخ برايش بگذاريد