خصوصی

باید جایی نوشته باشم. این شماره نمی گیرد. دستگاه خاموش می شود و من در فوتی بزرگ از گذر این روزهای تو گم می شوم. شنیده ام گرم است. شرجی چطور؟ نزدیک رودخانه بود آن شهر یا باید یک ماشین بدون کولر سوار شوی تا به خفه گی رودخانه ی گرم جنوب برسی؟ پوستت چه رنگی شده؟ صدایت گرفته؟ لهجه پیدا کرده ای؟ می دانی؛ هر وقت یادت می افتم لعنتت می کنم که اینطور خزیدی لا به لای دقایق و من دستم به تو نمی رسد. خدا لعنتت کند.

زنگ نمی زنی دیگر. اس ام اس. اعتباری به این مکالمه ها نیست. یکهو کلمه ها موقع رد شدن از خطوط بریده بریده می شوند و لاشه شان هم دستت نمی رسد. این همه وسیله ی ارتباطی هست و تو برای خبردار شدن از من از بی صدا ترین و محدودترینشان استفاده می کنی. آنوقت من دلم لک زده برای دیدنت و آن خنده های بی قید و روزهای زمستان که با هم رفت گاهی. دلم آنقدر برات تنگ شده که دیگر به زبان نیایم.

می بینمت. رنگ نیلی دیروز، روزهایی که خیلی فراخ بودند و می دویدیم به هر سمتی و الان می فهمیم که عین خیالمان نبوده و چقدر خوش می گذرانده ایم. آنقدر که از ترس تکرار نشدن، همدیگر را از پشت شیشه لمس می کنیم و خیال بوسه می بافیم در ذهنمان. قیافه مان خنده دار می شود وقت خداحافظی. غمناک با شادی پنهانی از دم به تله ندادن.

Shadow

~ با shadowst در آگوست 2, 2008.

يك پاسخ برايش بگذاريد