صداهایی نا مربوط می شنوم. دو قیافه ی درهم رو به رویم نشسته اند و حرف می زنند اما صدا از آنها نیست. صدای تلفن؟ آنهم نیست. آخرین چیزی که یادم می آید از او، همین دیشب است که آمد و گفت رهایم کرده و دیگر رویش حساب نکنم. من دراز کشیده بودم و داشتم کتاب ابراهیم را می خواندم. گرمم بود و با چشمهای خسته تا دهان باز کردم که حرف بزنم با دست اشاره کرد که نه. حرف هایش را زد و رفت بیرون و من لرز برم داشت. حق با او بود. یک جا هم اگر بود که من باید پشتش در می آمدم به جبران آن همه دفاعی که از من کرده بود، همین دیشب بود که علاوه بر سکوت قیافه ای گرفتم که یعنی ” تو رو خدا از ما بکش بیرون.”

دایال؛ دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد. از جلوی کافه گودو که به دیوارش تکیه داده بودم و در نور چشمگیر پشت در با حرکتی نه چندان مطمئن آمدی و نشستی کنار من. تو واقعن این شکلی بودی؟ نه. خیلی عوض تر شده ام به مرز عوضی تر و تو آن نیستی که مرا باید ببیند. یعنی بدتر؟ ری دایال؛ دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است. می خواهم بخوابم. خواندنم می آید اما و هر بار این آهنگ را زمزمه می کنم گریه ام می گیرد. کاش میشد این آهنگ را شعر کنم. توی کتابفروشی بزرگ چشمم دنبال وولف می دوید و نمی دانم چرا به تو پرتم می کرد که توی بیابان گم و گوری. این ها را بعدن فهمیدم. همش فکر می کردم عمدن می خواهی از من دور باشی. آقا می شود از این کتاب یک سالمش را به من بدهید؟  بقیه اش را پاک کردم. نمی دانم چرا هربار یاد تو می افتم احساس می کنم نوشته هایم شبیه تو می شود و هر بار یاد همه می افتم تو در بین نیستی.

یادم می افتد به شب سردی رو به روی تئاتر شهر. این روزها کم سیگار می کشم. دلم برای روزهای گودو با زیر سیگاری لبریزمان غنج می زند و از خودم می پرسم، می پرسم، نمی توانم بنویسم که چی می پرسم. خیال من هنوز این است که اینجا را هیچ کس نمی بیند اما همان هیچ کس ها آنقدر بی اعتبارند که یک فاصله ی دو ساله بیندازند بین من و تو که داشتیم از سه به پنج می رسیدیم. از نگاه ترسان به صمیمیتی که هیچ کس جای تو را برای من پر نکند و ورد زبانم بشود خدا لعنتت کند.

پشت یک تیر چراغ برق ایستاده بود. تیر چراغ برق را به این خاطر خوب در یاد دارم که خیلی وقت بود ندیده بودم یک تیر چراغ برق روی پس زمینه ی طوسی آسمان ابری راست ایستاده باشد کنار پیاده رو. که بعد او را ببینم که ایستاده و قیافه اش شبیه آدم هایی شده که منتظرند. منتظر که بیایند و نجاتت بدهند. نگاهش که کردم سریع سرم را برگرداندم طرف خیابان که یعنی من ندیدمت. بعد سیگار را بردم طرف دهانم. قیافه اش جلوی چشمم بود روی گذر ماشین های عجول که بوق می زدند  و می رفتند تا آخر دنیا را پرچم بزنند. دوباره که برگشتم نگاهش کنم، سیگار به ته رسیده دستم را سوزاند. پک، دود سفیدی شد در هوا با رگه های غلیظ بخار دهانم، و او که از چشم انداز رفته بود.

دراز کشیده بودم، سایه ها را مثل دیوارهای بلند زندان و خودم گیر کرده بودم بین سایه ی آن همه آدم. هی سرک می کشیدم و می آمدم در حیاط شما بازی می کردم شاید که مرا ببینی. به موهایم دو تا روبان قرمز بسته بودم. گوشه ی حیاط بی سر و صدا بازی می کردم و می دانستم تو حتمن از اینکه من مثل بقیه خاله بازی نمی کنم خوشت می آید. اما مربع قرمزی بود که تویش یک ضربدر بود و این شده بود راه فرار من از تو. توجیه هم نداشتم. تصویرت از اول در ذهن من همان مو فرفری بود که کمی تپل تر بودی و بعدن گفتی که لاغر شده ای. می دانم حالا می خندی و می گویی مادمازل تو کی از این حرفها دست بر میداری. اما باور کن کسی اینطوری به من نگفته بود. یا دو پاراگراف بالاتر که می گویی لعنت به خودت.

ما خیلی خاطره با هم داریم. آنقدر که هر چه تعریف کنیم هم تمام نمی شود. در خیلی هایش هم هیچ کداممان حضور نداریم. الان که دارم با تو حرف می زنم آنقدر از آن ور افتاده ام که فقط تو می توانی بین زمین و هوا مرا بگیری و ببری. فقط تو می توانی با من بیایی دور میدان فلسطین و نان خامه ای بخوریم و از آن نگاه های مردد بیندازی به من. یا من هر بار لارا گوش می کنم لبخند بزنم و این بشود یکی از خاطره هایمان که روح تو هم رنگش را ندیده. مثل خواب هایم. یا مثل آن خانه که می رفتی و جای من خالی بود که ببینمش.

می بینی؟ بوی ضخم رمانتیسیسم از نوشته هایم بلند است. آنقدر که همه فکر کنند من شب ها گیسو می انداخته ام پایین و و تو می خواستی بالا بیایی. به درک. یاد آن دختره افتادم توی ماگ که هی می گفت ببخشید پرایوسی تونو بهم زدم و آنقدر گفت که دیگر نتوانستم بنویسم. یاد تو که توی ریرا به من مشتق درس میدادی و حال می کردی از باهوشی من. و من پلیور سرخابی پوشیده بودم و نقاشی هم کشیدیم به گمانم.

امروز احساس می کنم عاقبتم بستگی به دو چیز دارد. اولی کتاب های “راه های رسیدن به خوشبختی در 2روز” ، “چگونه از دره به قله برسیم در نیم ساعت” ، “رازهای موفقیت یا چگونه مدیر ارشد مایکروسافت شویم” . و دوم یک عصر بلاتکلیف پاییزی که با هم برویم گودو حرف بزنیم و بعدش تو تا چهارتا خانه مانده به خانه ی ما همراهیم کنی.

بیش تر از این هر چه بگویم تکرارتر است و خسته می شوی. فقط بد قول نباش و پیدا شو.

 

ماسه های زرد

حباب های دردناک سکوت

سیگار و چای سرد در میان یخ

صاد

 

Shadow

~ با shadowst در سپتامبر 25, 2008.

يك پاسخ برايش بگذاريد