مانیگولیا

•سپتامبر 11, 2007 • تا کنون 3 نظر داده شده

قهوه‌چی می‌گوید کدام میز. می‌گویم آن‌جا. می‌گویم آن فرشته که دارد سیگار می‌کشد. گفت صبر کن. اشتباه گرفته‌ای. خطش بزن. من از این سیگارها نمی‌کشم.. آآآ.. با این هوای خفه. با این همهمه. با این لهجه.. پس کی حاضر می‌شه این زهرمار؟ آآآ.. گفت پرتی پسر. چرا ماشین را برنمی‌داری بروی دنبال زندگی‌ات؟ خودت هم نمی‌دانی چرا هی این‌ها را می‌نویسی پاک می‌کنی. برو لباست را عوض کن، صدام بزن برویم یک وری. قهوه‌فروش با عشوه؛ با شیر؟ نه. با شکر؟ زیاد.. با خنده.. یا یک آفتابی در بیاید مگر مثلن به ما تعارفش کنند. این را از کجا آوردی؟ چه ربطی داشت؟ نه که فکر کنی این‌ها همه خیلی ربط دارد.. نه نه. فقط برو بمیر اگر خیلی می‌خواهی. ولی نگو چطور. صداش را درنیار. قهوه‌جوش می‌گوید اشتباه شده لیوانتان را بدهید عوض کنم. به همین سادگی. اسممان را آن‌وقت چه می‌کنی؟ من که ندارم. این هم که معلوم نیست اسمش چیست ولی خیلی اسم مرا صدا می‌زند. آآآ تف به روحت معلومه کجایی اصلن؟ می‌گوید نمی‌فهمم، البته تا وقتی امضایش زیر این حرف باشد. گفتم پس صدات گرفته؟ پرتی پسر. پرت.. یا بازی بلد نیستی آن پشت قایم شدی خودت را زده‌ای به نخندیدن یا؟ آآآ.. این فرشته‌ی جدی آن‌قدر سیگار می‌کشد که ابرویش روی لباسم می‌ریزد. مرا می‌کشد یا خاکسترم را از روی میز پاک می‌کند؟ شاید دو تا است. همان که نمی‌شناسمش مرا می‌شناسد یا آن که می‌شناسمش نمی‌فهمد چه می‌گویم که برای خودش یک وری می‌میرد. تو برای خودت اینجا، با این کلمه‌ی نصفه، زنده می‌شوی یا این‌ها همه حس حیوان است که می‌خواهد زنده بماند.. روز و شب را قاطی می‌کند سگ صاحاب این بارَم سلام.. تو از کجا پیدات شد؟ کجا داری می‌پلکی؟ بعد از این همه دیوانگی، بعد از این‌همه دست که تکان دادی، به روی خودت نیاوردی. گفت آهنگش را شنیده‌ام قدیم‌ها. به قهوه‌چی بگو کلمه‌ی آخرش را تکرار کند.. آن کلمه مُرد که مَرد مُرد. می‌خواست به زور با تقلا بیدارش کند. تا می‌آمد بیدار شود یکی می‌آمد. بکش بیرون از این بحث. نه. یکی آمد ‌گفت خیلی می‌خواهی حرف بزنی. آن که کلمه نیست. آآآ دوباره شروع کردی. یکی یکی می‌خواهی تعریفشان کنی؟ خیلی می‌خواهی تنها نباشی. یا خودش با آن لباسش که می‌شناختی می‌گفت، و حرف حسابی، بیست و چند سالت شده پسر، حالا به هر دلیلی، الان فکرت در اتاق حبس شده. تو مشکل داری. تمامش همین است. حالا به هر دلیلی داری می‌لنگی، داری یا مرا تکان می‌دهی که بیدار شوم. یا آن یکی، آن مرد خدا، می‌گوید این کنجکاوی است. ضعف است. مشکل است. یا آن ابله که می‌گوید می‌برمت یک جایی این حرف‌ها یادت برود یا خودت برو مشکلت در حد پانزده دقیقه است ببین من چه خوشحالم.. حرف نداری عزیزم. عکستو قرض بده. این‌ها همه و تو با لباس خودت چه طور می‌توانید این‌همه مطمئن حرف بزنید؟ من چرا خودم به جایی نمی‌رسم؟ چرا به حرف هیچ‌کدامشان گوش نمی‌کنم؟ یا همان دوست عزیزتر، که لباس خودش را می‌پوشد، که سیگار نمی‌کشد، چرا ماهی یک بار تمام مرا حدس می‌زند؟ چرا این‌قدر مطمئن حدس می‌زند؟ خودش توی سایه می‌ایستد آفتاب تعارف می‌کند؟ می‌گوید از این بیشتر نمی‌توانم. حالا به هر دلیلی. آآآ این هم حالا به هردلیلی‌های خودش را دارد. فقط از این بیشتر نمی‌تواند. من هم نمی‌فهمم بیشتر چیست، این چیست یا. وقتی می‌خواهد چهل سالگی‌ات را.. لعنت به این هوا دم دارد.. چطور وقت بیست و چند سالگی می‌رود لباسش را عوض می‌کند؟ شاید آن وقت یک کمد لباس داشته باشد، حالا به هر دلیلی. تو این یک تا پیراهنت را دربیار برو برای فرشته‌ها شعر بگو. آقا حساب ما چقدر شد با لبخند؟ می‌گوید پرتی پسر پرت…

 

تمشک ِ هیجان!

عصاره‌ی رودخانه!

ماهی بوسه!

لبخند غریق!

گوشه گوشه تا نفس نفس‌های!

فسخ ِ یا!

فتح ِ ها!

راه مرا جای نگاه تو گم کرده

صورت ِ       مکث‌های تا       شب‌های دراز     شب‌های طولانی

 

dust

صبحانه در ساحل گنگ

•سپتامبر 6, 2007 • تا کنون 6 نظر داده شده

صبح بود  به گمانم. از نسیمی که می وزید و هنوز خنکی داشت حدس زدم، وگرنه چند روزی بود که حساب زمان را نداشتم. داشتم ابرهای نباریدهء دیروز را از آسمان جدا می کردم. که دیدم آن پایین غلغله شد. فکر می کنم دعوا سر تنها ماهی ِ روی درخت مانده ای بود که روی بالاترین شاخه داشت مرا نگاه می کرد. در چشمش شیطنت عجیبی برق می زد. انگار آن زد و خورد پایین درخت را خیلی به خودش گرفته بود.

“من و تو توو یه گالری وایساده بودیم و تماشا می کردیم. حالا تابلو بود و تابلوها نقاشی بودن یا عکس، یا نمایشگاه آثار حجمی بود و حجمهای چوبی و سنگی و گلی و گچی، یا حتا صنایع دستی ش رو یادم نمیاد. مهمش این بود که من و تو توو یه گالری وایساده بودیم و تماشا می کردیم که تو دست کردی توو جیبت. حالا جیب شلوارت بود یا پیراهن تنت بود یا کت یا کاپشن یادم نیست. مهمش این بود که من و تو وایساده بودیم توو یه گالری و داشتیم تماشا می کردیم که تو دست کردی توو جیبت و سیگار درآوردی. اما بگم که خوب یادمه سیگار بهمن کوچیک پایه بلند بود که میدونستی من خیلی دوست دارم. سیگار رو که ازت گرفتم هنوز وایساده بودیم به تماشا که بارون گرفت اون بیرون و ما فرار کردیم که خیس بشیم. دیگه ندیدمت. بعد از اون فرارمون به زیر بارون که یادم نیست شدید بود و پاییزی یا نم نم ِ وسط تابستون، یادمه که فندکم نمی زد و اون سیگار توو دستم موند. بعدن، یه چیزی حدود دو یا سه سال بعد، نشستم توو کافهء یه گالری و بدون اینکه هیچ جایی رو تماشا کنم یه نخ سیگار بهمن کوچیک پایه بلند کشیدم و یادم نیومد آخرین بار کِی همچین سیگاری رو توو دستم دیده بودم.”

آخرین ابر خیلی سنگین بود و جابجا کردنش سخت. گوشه اش را گرفتم فشار دادم. خنده اش گرفته بود. انگار قلقلکش داده باشم، خودش را هی تکان میداد و آن پایین مردم از باران فرار می کردند زیر طاقی های گلی. ماهی چشمهایش را بست که آب تویش نرود. می دانست آخرین نفسهای راحتش را می کشد و به همین زودی هاست که بیفتد توی تنگ یکی از همین مردم ِ فرار کرده از باران. یک بچه دستش را دراز کرد و ماهی را از درخت چید. فرصت نشد با هم خداحافظی کنیم.

“البته الان که خوب فکر می کنم، می بینم موزهء هنرهای معاصر بود و نمایشگاه طراحی روی پارچه… اما یادم نیست چرا وقتی یادش می افتم دست می کنم توو جیبم و هوس سیگار می کنم.” 

Shadow

شبانه در ساعت دو بعد از ظهر

•سپتامبر 4, 2007 • ۱ دیدگاه

تب دارم. باید خنک شوم. نگاهم به تو هذیان می شود “نمی شود دوستت نداشت” خنده ام می گیرد. می دانم که می شود. می شود دوستت نداشت.

یخ می جوم.می نشینم کف آشپزخانه و صورتم را به زمین می چسبانم. مورچه ها روی زمین راه می روند، توی رگ هایم، می چرخند و عاطل و باطل نگاهم می کنند. نگاهت می پرد در چشمم.

تهوع دارم. عصبانی نیستم. خشم به من تزریق کرده اند. این همه سیم و دستگاه که وصل نیست به من و همه منتظرند تا من نفسم بند بیاید. باد… پیراهن چهارخانه ات روی بند-بند-بند-بند… تاب می خورم با باد. دستم اما به پیراهنت نمی رسد.

انگار تو از پنجره ی پایینی سرت را بیرون آورده باشی. انگار تابیده باشی بر من و کنار گل های هرهء پنجره نور ریخته باشی. انگار اسمت تمام نشود  با هر تاب…

به جمع مورچه ها برگشت می خورم. از کوچه صدای صلوات می آید و مردی برای خریدن تفنگ اعانه جمع می کند. هوا در من می وزد. عبور می کنم…

“زن کافه دار سینی رو داد دستم و گفت اینو تو ببر. سینی رو دقیقن اینجا نگه داشته بود (حوالی معده و مهره های کمرم را نشان می دهم) خوشحال بودم مشتریا الان فقط یه سینی متحرک می بینن. مثه توو فیلما. اما منو دیدن و منم از لجم از پله های بالای کافه تا روی بار، روی هوا سر خوردم. کیف داشت آدم از این لیوانها عبور کنه. راستش رو بخوام بگم از همونجا بود که هوس اصفهان زد به سرم و احساس کردم دارم عاشقت می شم. برگشته بودم مسواکم رو بردارم…”

کات؛ تو هنوز نور می ریزی روی گلهای هره ی پنجره ی پایینی.

 Shadow

میم

•سپتامبر 4, 2007 • ۱ دیدگاه

این چیزی که می‌خواهم بنویسم احتمالن قبلن کسی نوشته باشد. می‌خواهم درباره‌ی عروسک کچل بنویسم. دقیقن منظورم یک عروسک کچل است. نه می‌خواهم تشبیه کنم نه استعاره و تمثیل است. میم (منظورم آن میم نیست، یک میم دیگر است). آها.. می‌گفتم. سال‌ها پیش میم یک عروسک داشت. عروسک میم کچل بود. میم کچل بود. میم پسر بود. نکته همین‌جا بود. من دوچرخه نداشتم. (من میم نبودم البته). یک روز به میم گفتم چرا عروسک داری کچل؟ مادرش گفت خیلی هم خوب است میمون. بعد مادرش رفت. یک روز میم را بوسید، سوار ماشین شد و رفت. دیگر نیامد. سال‌ها بعد خبر شدیم کچل شده. سرطان داشت مادر میم. میم یک سوسک را با نخ دار زد. رفتیم پشت بام وینستون کشیدیم. پدر میم گفت سیگار نکش بچه. یک عکس قدیمی داشت میم از پدرش که لباس سبز پوشیده بود پدر میم. کچل بود در آن عکس پدر میم. میم خندید. من خندیدم. ما دیگر مو داشتیم. دیگر همه مو داشتند. بعد میم رفت یک شهر دیگر. من کتاب خواندم. میم برگشت. من رفتم دانشگاه. کچل شدم. میم رفت سربازی. کچل شد. میم برگشت. کچل نبود دیگر میم. من هم دیگر کچل نشدم. گفتیم دیگر بس است این‌همه کچلی. دیگر مو داریم. دیگر فقط سیگار می‌کشیم. این‌ها چه ربطی داشت؟ فکر کنم داستان را اشتباه تعریف کردم. از ازسر. سال‌ها پیش میم یک عروسک داشت. عروسک میم کچل بود.. (همان عروسک، همان میم). من هم یک عروسک داشتم. عروسک من مو داشت. موهاش طلایی بود. چشم‌هاش یکی سبز بود یکی آبی. چشم‌هاش همیشه باز بود. من خیلی از عروسک ِ من همیشه می‌ترسیدم. یک روز دیدم چشم ندارد. دو تا سوراخ سیاه بود جای چشم‌هاش. من هم عروسک میم را کشتم. سرش را کندم گذاشتم توی کمد میم. میم گریه کرد. مادر میم رفت. من و میم آن‌قدر بازی کردیم تا بزرگ شدیم. میم یک عادتی پیدا کرد. هرکس توی خیابان به میم تنه می‌زد کارش ساخته بود. یک بار میم یک زن را جلوی شوهرش کتک زد. من گفتم میم این‌طور نمی‌شود زندگی کرد. میم گفت به تخمم. گفتم میم دیگر من سیگار نمی‌کشم میم. بعد رفتم کتاب خواندم رفتم دانشگاه. میم رفت سربازی برگشت زن گرفت رفتند یک شهر دیگر. دیروز میم زنگ زد. آها.. دوباره پرت شدم. داستان از این قرار نبود. میم یک عروسک داشت. عروسک میم کچل بود. من یک عروسک داشتم. عروسک من کچل نبود. من و میم بزرگ شدیم. عروسک‌هامان بزرگ نشدند. عروسک من گم شد. عروسک میم مرد. من کتاب خواندم. رفتم دانشگاه. میم رفت سربازی. برگشت. یک روز میم خونی شده بود. چاقو خورده بود میم. گفت چطور است؟ گفتم خوب است میم. عالی است میم. میم رفت سر کار. میم زن گرفت میم. گفتم باور نمی‌کنم میم. عالی است میم. من دانشگاهم تمام شد. میم رفت یک شهر دیگر. میم هنوز سیگار می‌کشد. من هنوز سیگار می‌کشم. نمی‌توانم این داستان را تعریف کنم…

dust

آزمایش

•سپتامبر 3, 2007 • ۱ دیدگاه

Shadow & Dust